انسان و طبیعت.

مقدمه

به مناسبت 13 فروردین روز طبیعت

به نطر شما بهترین خلق خدا کیست و بدترین آفت جهان چیست؟

 انسان علی رغم اینکه در تکوین اشرف مخلوقات است اما با فاصله گرفتن از هدف خلقت ؛ به بزرگترین آفت برای طبیعت  مبدل شده است....

آخرین تغییرات:
توسط
انسان طبیعت
زمانی ما به جنگل رفته بودیم
در آنجا مدّت یک هفته بودیم
به همراه عیال و اهل فامیل
سفر کردم در آن ایام تعطیل
بساط چای و قلیان و کبابی
مهیا شد کنار جوی آبی
به طبق عادتم بعداز نهاری
برفتم تا کنم گشت و گذاری
به قدری چون شدم از مابقی دور
بدیدم محفلی با حال و پر شور
سمیناری بپا بود از خلایق
به هر نوعی که خلقت کرده خالق
ملائک مجریان صحنه بودند
پذیرایی به محفل می نمودند
همان اول که شد محفل پدیدار
بخواندم بر درختی این نوشتار
که این محفل درش همواره بازاست
ورود جمله جانداران مجازاست
لذا من هم در آن ظهر بهاری
نشستم در کنار یک قناری
بدیدم بره آهو در مجاور
پلنگی در کنارش چون مشاور
مگس بر صندلی بنشسته آرام
کنارش ببر زیبای خوش اندام
کلاغ و مار و شیری در جوارش
شتر با گرگ و خرگوشی کنارش
به یک سو فیل و کفتاری به پهلو
شغالی یک طرف پروانه یک سو....
به ظاهر وضع آنجا خَر تُو خَر بود
ولیکن قصه یک چیز دگر بود
پذیرایی شدیم از هر غذایی
بدون فیش و ژیتون و بهایی
پس از چندی یکی در صدر محفل
بپرسید از جماعت از دو مشکل
یکی آفت در این دنیای ما چیست؟
یکی هم بهترین خلق خدا کیست؟
جواب دومش خُب بنده بودم
ولی از اولش شرمنده بودم
لذا دستم گرفتم بنده بالا
که گویم پاسخ آن فرد والا
بگفتم: « بنده اینجا بهترینم
که اشرف در سماء و بر زمینم »
جماعت از جوابم خنده کردند
تمسخر ادعای بنده کردند
یکی از آن ملائک زد صدایم
بپرسید از دلیل ادعایم
بگفتم: « چون خدا دنیا بنا کرد
فقط از بهر ما آن ر ا بپا کرد
مرا بینِ خلایق اختیار است
که عقلم باعث این افتخار است
لذا من بهترین خلق خدایم
که از انواع جانداران جدایم »
یکی از حاضرین آنجا برآشفت
سپس در پاسخ گفتار من گفت:
« جناب آدمیزادِ جهان خوار
که باشی از همه عالم طلبکار!
بشر با اینکه خود کانون هستی است
ولی فعلش نشان از اوج پستی است
مداوم آدمی درگیر جنگ است
که این در آفرینش عین ننگ است
چه کس هم نوع خود را مثل انسان
کشد هر روز و شب، صدها، هزاران؟
چه حیوانی اگر جفتی بجوید
به او گفتار ناجوری بگوید؟
زن و شوهر اگر در یک اتاق اند
به جای همدلی فکر طلاق اند
وفاقی در میان همسران نیست
که از دلدادگی آنجا نشان نیست
چه کس هم نوع خود را کرده در بند؟
شود از نکبت همسایه خرسند؟!
چه حیوانی کند کاری که انسان
مکرر می کند در اوج عصیان؟
چه کس از دست انسان در امان است؟
که هرجا پا نهد عین زیان است!
کُشد هر لحظه ملیونها مگس را
قصاوت دیده ای اینگونه کس را؟
اگر دستش رسد بر مرغ خوشخوان
جهان سازد بر آن بیچاره زندان
به تُنگی می گذارد ماهیان را
کند زندان بر ایشان این جهان را
بشر! آیا تو را عقلت گواهی است،
که در ظرفی دو لیتری جای ماهی است؟!
چه عقلی گفته مرغی در قفس کن؟!
وجودی را فدا بر یک هوس کن
چه حیوانها که با آزار و وحشت
به زندان کرده ای در باغ وحشت
مگر آهو ندارد اهل و فرزند
که او را می کُشی با مکر و ترفند؟!
چه راحت می کشی خلق خدا را؟!
چرا خشکانده ای پروانه ها را؟!
به دنیا از مگس تا فیل و ماهی
دهد بر جرم سنگین ات گواهی
چه عقلی گفته سوزانی جهان را؟
به نابودی کشانی دیگران را؟!
همین جنگل از انسان ها خراب است
که از انسان دل عالم کباب است
به دستت بس که حیوان منقرض گشت
جهانی بر وجودت معترض گشت
تو خود آفت شدی بر چرخ دوّار
ولی از هر کسی باشی طلبکار
چرا آلوده می سازی هوا را؟
کنی بر رود و دریا این جفا را؟
خلایق جز بشر در هر کجایند
تماماً تحت فرمان خدایند
ولی انسان نباشد در مسیرش
کند سرپیچی از امر امیرش
فقط انسان بُوَد عبد فراری
امان از مردم جویای خواری
ببین غیر از بشر بین خلایق
چه کس عصیان کند بر امر خالق؟
خدا چون خلقت عالم بپا کرد
برای خاطر آدم بنا کرد
ولی آدم چه کم باشد به عالم
بشر ها بین فقط با شکل آدم....»
مکرر گفت و چون دیدم درست است
عیان شد اعتبار بنده سست است
شدم با این دلایل بنده محکوم
لذا حالم بُوَد آن لحظه معلوم
کشیدم از بشر بودن خجالت
که اینها بوده بر جهلم دلالت
چنان کوچک شدم بین خلایق
که گویی قطره ام بر سطح قایق
چنان شد پیکرم از حرف او آب
که گشتم از خلایق محو و نایاب
از آن ذلّت که در آن صحنه دیدم
پریشان گشته از خوابم پریدم
بدیدم خفته بر روی حصیرم
کماکان بین انسان ها اسیرم
کنارم یک طرف لم داده دایی
بنوشد هورتکی لیوان چایی
عمو هم آن طرف با دود قلیان
کند اتمسفر قلبم پریشان
بگرداند ذغالی عمّه آذر
که سازد آتش قلیان مکرر
عیال و خاله ام مشغول غیبت
که باشد زن عمویم چاق و نکبت
برادر را بدیدم می خورد تاب
درخت بی زبان را کرده بی تاب
بدیدم قوطی کنسرو و کمپوت
کنار جوی آبی مات و مبهوت
صدا ی اره برقی رفته در گوش
که می باید کُنی جنگل فراموش
طبیعت اینچنین سوزان و ویران
چه کس باید بگیرد دست انسان؟
چه کس احیا کند فرمان بری را؟
دهد پایان بساط خودسری را .....

پی نوشت

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.