مقدمه

شرح حال سه نفر رفیق که هر سه بخیل بودند
اولی چنان بخیل بود که حاضر نبود کسی از مال او استفاده کند
دومی حاضر نبود کسی از مال دیگری بهره ای ببرد
سومی آنقدر بخیل بود که نمی توانست ببیند کسی حتی از مال خودش هم استفاده کتد
تا اینکه نفر چهارمی از راه رسید که حتی حاضر نبود خودش هم از مال خود و یا اموال دیگران بهره مند شود.....

آخرین تغییرات:
توسط
روزی سه نفر رفیق و همراز
در سمفونی زمانه همساز
دور از نظر عیال و اقوام
جایی مثلا به روی یک بام
چشمان و زبان گشوده بودند
در خلوت خود صفا نمودند
ابعاد مقام خود شکفتند
از شدت بخل خود بگفتند
اول نفر از میانشان گفت
من با همه ملک و مال هنگفت
چون طاقت و میل آن ندارم
نانی به دهان کس گذارم،
پس کس نکنم به خانه مهمان
مهمان برسد شوم پریشان
شخصی که خورد به سفره نانم
زهرش بشود که خورده جانم
دوم به رفیق خود بفرمود
این خصلت و مرتبت نکو بود
من طاقت و صبر آن ندارم
تا اینکه فقط کسی گذارم،
نان از کس دیگری ستاند
از آن بخورد که زنده ماند
سوم نفر از غضب برآشفت
بر آن دو رفیق و یار خود گفت:
ای بی خبران شما چه گویید؟
اینگونه که هر دو تا نکویید
من طاقت و صبر آن ندارم
بینم که یکی بود کنارم،
اما خورد از خودش غذایی
با لذت و میل و اشتهایی
یک مرتبه از فضای اطراف
بر آن سه نفر بخیل و علاف
آمد به سماع شان صدایی
ازمرده ی زار و بینوایی:
آن دوره که بنده زنده بودم
کی ثروت خود فنا نمودم ؟
هرگز نشدم رضا که نانی
جایی بخورد، گرسنه جانی
از نان خودم که خود نخوردم
از مال کسم ثمر نبردم
آمد به زمان دریغ و حیفم
تا اینکه برم نشاط و کیفم
از بس که در آن جهان نخوردم
از فرط گرسنگی بمُردم......

پی نوشت

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.