درخواست از خدا

مقدمه

در اینجا ماجرای تحقق آرزو و خواسته های دو نفر از خدا در قالب حکایتی منظوم  بیان شده  که چگونه خداوند آنها رااجابت نموده است

آخرین تغییرات:
توسط
دعا به درگاه خدا
سرآغاز سخن نام کریم است
خداوندی که رحمان و رحیم است
همان یکتا خدای دوالجلالی
که ممکن می نماید هر محالی
دو فرد نوجوان با قلب روشن
در آن زیباترین فصل شکفتن،
رفیق و همدم و همخانه بودند
به روزی از خدا صحبت نمودند
یکی گفت از خداوندی که داناست
از آن ربی که رحمانی تواناست
بگفت : از او عطا خواهم فراوان
عنایاتی وسیع از فضل و احسان
من از او بهترین مسکن بخواهم
میان خوشگلان یک زن بخواهم
بخواهم باغ سرسبزی پُر از گُل
پر از سیب و انار و سَرو و سُنبل
بخواهم شرکتی از او که در آن
ثمر باشد خلایق را فراوان
هزاران تن در آن پیوسته شاغل
کثیری بهره مند از سود حاصل
چنان گردم قوی در سطح دنیا
که با پارو رود پولم به بالا....»
میان حرف او آمد رفیقش
که شاید بس شود میل عمیقش
بگفت : «ای گل پسر بس کن طمع را
که بینم کم جهانی این ولع را
بگو یکباره دنیا را سراسر
خدا بخشد تو را جان برادر!!!
ولی بر بنده حاجت اینچنین نیست
نیازم غیر صد متری زمین نیست
بسازم خانه را هم با یکی وام
که می بینم خیالات تو را خام
مرا دکان بغّالی کفایت
اگر ایزد دهد روی عنایت....»
زمان بگذشت و سی سالی پس از آن
به طور اتفاقی در خیابان،
رفیقان چونکه همدیگر بدیدند
به رغبت همدگر در بر کشیدند
زبان بر یاد آن دوران گشودند
از احوالات هم پرسش نمودند
بگفت آن اوّلی از وضع و کارش
که دارد شرکت و بربسته بارش
مرتب از خودش مرد زبل گفت......
از احداث دو تا برج و هتل گفت.....
از آن ویلا که قصری در شمال است ......
درآمدها که از راه حلال است ....
بگفت از ایزدم دیدم عنایت
اجابت شد دعایم در نهایت
خدا بخشیده اینها در جوابم
که او پر کرده اکنون هر حسابم....
پس از آن دومی گفت از خیالش
که باشد مختصر آمال و مالش
به هر صورت بگفت از لطف معبود
همان دارم که بر من آرزو بود
فراهم گشته مسکن قدر آن فکر
ندارم غیراز آن هم قابل ذکر
بگفت آن اوّلی: «دیدی کرم را؟
که بر ما داده شد این بیش و کم را
بدیدی رحمت یزدان روان است؟
خدا دریای فضلش بی کران است؟
بدیدی هر کسی را آرزو بود
خدایش هم کفایت بهر او بود؟
الهی بشکند دستان هر فرد
که از ایزد تمنای کمی کرد....»
همین را گفت و از بالا درختی
شکست و زد به ایشان زخم سختی
شکست از آن دو تن دستی که رازی
شود افشا به کار چاره سازی
در آن دم گرچه ایشان مات دردند
ولی از صحنه کشفی تازه کردند
مشخص شد که در درگاه معبود
توفع از خدا در هر دو کم بود
یقین ما هر چه از یزدان بخواهیم
نمی از بحر رحمانی نکاهیم
لذا بهتر که ما ساکت بمانیم
که ما از خوب و بد چیزی ندانیم
خدایا من چه دانم خیر و شر چیست؟
چه می دانم که فردایم خبر چیست؟
تو خورشیدی که تاریکی نداری
به عالم هم به جز رحمت نباری
زمین را در میان کهکشان ها
معلق کرده ای در آسمان ها
زمین میدان روز امتحان است
که آن هم ذره ای در کهکشان است
تمام شهر ما هم نقطه ای بیش
نباشد از زمین در چشم درویش
در این یک نقطه باغ و خانه ها نیز
بُوَد یک ذره از آن گرد ناچیز
بخواندی کل دنیا را تو اندک
ولی دلخوش منم مانند کودک،
که گاهی آرزویش می شود هیچ
سرابی پوچ و تو خالی پر از پیچ
خداوندا خودت پس رهنما باش
به هر راهی که خواهی رهگشا باش
به دنیا هرچه می خواهی عطا بخش
به عقبی هم گناه و جرم ما بخش
ببر از بین ما هر درد و غم را
فنا کن ظلمت و فقر و ستم را
اگر بر ما نشان از بندگی نیست
تو را هم پیشه جز بخشندگی نیست
لذا هرگونه رحمت سهم ما کن
به ما از بهترین هایت عطا کن
که در دنیا به جز نعمت نبینیم
به عقبی هم به جز رحمت نبینیم
ببخشا ! این توقّع از تو کم بود
که از دریای رحمت مثل نم بود
لذا بر ما چنان فرما عنایت
که خود دانی، به وسعت بی نهایت....

پی نوشت

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.