عکس العمل عابدی معروف در مواجهه ی با زنی زیبا رو و خوش اندام

(میانگین 5 از مجموع 1 نظر)
عالی→ رای شما : ؟ ←ضعیف

مقدمه

ماجرای عابدی که  علیرغم اینکه به عبادت و پارسایی معروف بود اما وقتی چرخ روزگار او را بر مسند ریاست نشاند آرام آرام روش زندگی اش عوض شد تا آنجا که یک شب در مواجهه ی با زن زیبارو و خوش اندامی دل و دین را از کف داد....

آخرین تغییرات:
توسط
no image
اول و آخر ، همه جا بَر زبان
نام خدایی به یقین مهرَبان
نام خداوند غفور و رحیم
مالک دنیا و جنان و جحیم
عُجب و غرور از دلِ مؤمن جُداست
چون همه ی هستی ما از خُداست
بر بشر از علم و هنر یا کمال ؛
ثروت و دارایی و جاه و جمال ؛
هر یک از اینها همه از آن اوست
از کرم و رحمت و احسان اوست
هرکه دل از كرده ی خود خوش نمود
عاقبتش تیره شود مثل دود
اي چه بسا تاجرِ شهر شما
روی قضا يك شَبِه گردد گدا
یا به جهان شاه عزیزی کبیر
گشته به یکباره به نکبت اسیر
يا مثلا شیخ جوانی که بود
شهره به تسبیح و رکوع و سجود ؛
چونكه شد از فتنه به دام غرور
یک شبه از مقصد خود گشته دور
شب همگي ذكر و دعا مي‌نمود
روز دگر فسق و زِنا مي‌نمود!
گر تو بخواهي شِنَوي رازِ او
با تو بگويم همه را مو به مو :
عابدِ اين قصّه كه عمري نمود
هر عمل خير و صوابي كه بود،
يك شبه از عُجب و غروري كه داشت
پا به سراشيـبي شيطان گذاشت
نیمه شبی چون كه نمازش بخواند
اسب تکبر به دل تیره راند
يكسره گفت از سر کبر و غرور،
بنده سپردم تن شيطان به گور
همّت من لشکر ابلیس دون
كرده به هر منطقه خوار و زَبون
مطمئنم از دل بيدارِ خويش
شادم از اين فطرت هوشيار خويش
كي شود ابليس لعين یار من؟
مونس و همصحبت و دلدار من؟!
من كه بمالم به زمين پوزه‌اش
كي كُنَدم بنده و دريوزه‌اش؟!....»
مطمئن از پايه ی ايمان خويش
بر دل شيطان بزد از كينه نيش
پس به زبان بر دلِ شيطان نمود
لعنت و نفرين به لُغت هر چه بود
آخر سر وعده و عهدي ببست:
« تا به جهان روی زمین زنده است،
حفظ دل از شيوه ی شيطان كند
هر چه خدا گفته فقط آن كند
پس اگر او در پيِ شيطان رود،
یا به جز از شیوه ی قرآن رود،
عُهده ی وی اينكه به روز حساب
خود بشود جاي شياطین عذاب»
ضمن سپاس از خود و تحسین خویش،
مطمئن از ایمنی دین خویش،
فارغ و بی دغدغه از هر عذاب
پس برود راضی و راحت به خواب
روز دگر چونكه بر او شد پديد
پس خبري تازه به گوشش رسید
در خبر آمد كه فلان كس كه بود
مالكِ آن شركتِ پُر نفع و سود،
با همه دارائي و ويلا و دشت
در اثر سكته سحر در گذشت
ليكن از آنجا كه بر او کس نبود
تا بَرَد از ارث به جا مانده سود؛
پس به وصيّت همه ی مال خويش
داده بر آن عابد با كَپّه ريش
چون مُتوفّای عزیز و شهیر ،
در همه عمرش به جهان کبیر ؛
بهتر از آن شيخِ معظم نديد
از نظر خلق و صفات حمید؛
پس به جهان ثروت و مالش گذاشت
بهرِ‌همين شیخ جوان هر چه داشت
عابدِ از این رحمت بی انتها
یکسره شد شاکر لطف خدا
سجده زد و شاکر بخشنده شد
روي لبش غرق گُلِ خنده شد
پس به خودش با دل آسوده گفت:
«بنده از این ثروتِ انبوه و مفت،
بهره بَرم از جهت معنوي
چون شده ام بهر سخاوت قوي
پس همه ی بخشش عالیجناب
هديه به خيريه کنم بی حساب»
چونكه يكي از رُفَقا اين شنفت
پس بَرِ عابد سخن اينگونه گفت:‌
بارِ امانت به چه كس مي‌دهي؟
اينهمه سرمايه كجا مي‌نهي؟!
با خبري از جهتِ خرجِ آن؟
مُطمـئني از عملِ ديگران؟!
چونكه شما از همه كس بهتريد،
صاحب علم و قلم و دفتريد،
پس چه بِه از اين كه سياست كنيد
بر شِرِكت ميلِ رياست كنيد
تا که مداوم همه ی مردمان
بهره ‌برند از ثمر و سود آن....»
عابد ما در پيِ اين انتقاد
بر نطرش رأي قبولي بداد
پس شده آن شیخ گرامی رئيس
با دو سه تا مُنشی و جمعی پليس
چونكه شد از باب رياست ورود
رنگ تجمّل به دلش خوش نمود
هر چه که از عصر رياست گذشت
زندگی اش خانی و شاهانه گشت
آنچه که روحانیت از انقلاب
دیده در این دوره ی پر اضطراب ؛
شیخ جوان چون که به مسند رسید
از اثر قدرت و ثروت بدید
زندگی و خوی خوشش الغرض
گشته در این دوره به کلی عوض
تا كه یکی از نفرات عوام
کرده شبی دعوت ازاو بهر شام
شیخ زبان بسته ی اهل اصول
می کند این دعوت وی را قبول
بر سَرِ آن سفره ی شاهانه بود
هر چه كه در شهر و در آن خانه بود
بوقلمون،‌ ماهي و مرغ و كباب....
لیکور و نوشابه و دوغ و شراب....
چون که شد آماده چنان ميزِ شام
بانوي آن خانه بگفتش: «سلام،
ضمن خوش آمد پی صرف غذا
پس به سَرِ سفره بفرما شما »
بانوي آن خانه زني خوش جمال
در نظر نــاظرِ او ايده‌آل
چون که در آن معرکه زن پا نهاد
عابد بیچاره دل و دین بداد
پس متحير شد از آن حُسنِ رو
واله شد از ديدن اندامِ او
قرص قمر كي بدرخشد چنین
مثل درخشیدن آن مه جبین
چهره قشنگ و قدِ او سَروِ ناز
هيكل خوش تيپ و رخش دلنواز
قد بلندش صد و هشتاد و پنج
وزن بدن صد كيلو مانند گنج
با چه زبانی کنم از وصف پوست ؟
برف زمستان خجل از رنگِ اوست
پيكر پاکیزه ی او چون بلور
زير لباسش زده بر ديده نور
دامن زن كوته و پاها عيان
وسوسه‌ ها مي‌كند آن ساق و ران
چرخ عقب هر دو پُر از شور و باد
لرزش آن لرزه به دل مي‌نهاد
سينه ی او مثل دو كوهي عظيم
دامنه پوشیده ی برفی به نیم
دلبری اش را رخ لیلا نداشت
در نظر شیخ جوان تا نداشت
گر چه به دل خوش بدرخشيده حور
پيشِ صَنَم جلوه كند چون سَمور
موي بلندش همه پُر پيچ و خم
عابد ما را شده اين هَمّ و غم
مست جمالش شده در يك نگاه
دين و دلش شد به نگاهي تباه
آنچه که او از زن گلچهره ديد
خاطر آن حسرت و آهی كشيد
گشته چنان مست و چنان مات زن
كز نظری رفته قرار از بدن
پس چه نيازش كه بگيرد به دست،
مسکر و نوشد كه شود مات و مست
وقت غذا چونكه به پایان رسيد
نوبت نابودی ایمان رسيد
صاحب آن خانه بُوَد رسمشان
خاطر مهمان و خوشايندِ آن،
بانوي آن خانه برقصد دَمي
تا كه شود بر دل او مرهمی
رسم جديدي كه در آن خانه بود
هديه ی آلوده ی بيگانه بود
آنچه كه از ورطه ی کاباره ها
خلق خدا دیده به مهواره‌ها
يا مثلا صحنه ی زشت و خراب
از ويدئو ديده به یک منجلاب،
حاصل آن اينكه در این دوره شد
فسق و مفاسد همه یکباره مد
پس زن زيبا رُخِ اين ماجرا
شد وسط صحنه و غوغا به پا
محشر از اين مرحله گردد شروع
مابقيِ قصـّـه بُوَد از فروع
در اثر چرخش گهگاهِ او
رفته عقب دامن كوتاهِ او
لرزش اندام خوشش شد سبب
تا كه شود شیخ جوان غرقِ تب
چشمک چشمان پر از ناز او؛
يا بدن و چرخش و پرواز او،
باعث آن گشته كه هوش و قرار
رفته از آن عابد خوش اعتبار
حین همین مرحله وی غش نمود
ظاهر او اینکه بخوابیده بود
مرد زبان بسته که اين صحنه ديد
ملحفه‌اي روي تنِ وی كشيد
پس خودِ او هم به اتاقش روان
شد كه بخوابد خوش و راحت در آن
زن پس از آن لحظه كه شوهر بخفت
داخل مطبخ شد و آن را برفت
ظرف و لوازم همه پاکیزه کرد
این عمل از فتنه و انگیزه کرد
حين همين مشغله عابد به هوش،
آمد و بار دگر آمد به جوش
چونكه صَنَم را تك و تنها بديد
سوي بُتش واله و حیران دويد
پس به صنم از سر حاجت بگفت:
«اي به فداي تو شود جانِ مفت،
كي بتوان ديده ی خود بر تو بست؟
كن نظري بر من شیدای مست
گر تو مرا همسر و همدم شوي
با من دلداده تو محرم شوي،
هر چه كه دارم به فدايت كنم
هستی خود بر كف پايت كنم
گر بدهی بوسه ی نوشین به من
تا که شوم مست تو شیرین دهن؛
پس مَنِ ديوانه غلامِ تواَم
مجری هر امر و كلام تواَم....»
زن كه چنين صيد و شكاري بيافت
بهر دلش تورِ بزرگي ببافت
پس به دو صد عشوه ی شيرين و ناز
لب به سخن كرده بدينگونه باز:
«گر تو طلب مي‌كني از من لبي،
يا طلبی شهد وصالم شبي،
پس همه ی ثروت خود روی عشق
کن به وفا هدیه به بانوی عشق....»
عابد ما آنچه که در زن بدید
معجزه ای بود و وصالش بعید
پس به نظر آنچه طلب می نمود
پیش دلش قابل آن زن نبود
چونكه متاعي به چنان وصف و حال
هر كه شود صاحب آن در وصال،
بر دل و بر پیکر اینگونه مرد
كي رسدش پيری و اندوه و درد ؟
پس به یکی صفحه ی كاغذ نوشت
آنچه که گفتش بُتِ زيبا سرشت
چونكه زن آن برگه گرفتش به دست
پرده ی حائل همه یکجا گسست
ليكن از آنجا كه زن از ريش و مو
دل نتوانسته كند خوش بر او،
پس به غلامش سخن اينگونه گفت:
«با رخ پر مو تو به پایم نيفت
گر طلبي بوسه‌اي از روی من
پس برو آن ریش و سبیلت بزن»
چونكه غلام از پيِ زن مي‌دويد
پس همه ی گفته ی او مي‌شنيد
كُلِّ لوازم همه آماده كرد
چهره ی خود مثل زنان ساده كرد
پس بگرفت آن گل خود را بغل
تا ببرد كام دل از آن عسل
بوسه گرفت از لب و رخسار او
شد دو سه ساعت فقط اين كار او
من نتوانم كه بگويم چه گشت
آنچه در آن خانه بر آنان گذشت
شرم و حيا پرده ی مابین ماست
فکر تو خواند چه در این ماجراست..
"
مرد زبان بسته که از خواب خوش
پا شده آسوده به آداب خوش ؛
یکسره بیچاره بیامد به هال
پس تو بدانی که چه دید از عيال
ديده كه آن عابد شَهرش كنون
با زن عريان خودش واژِگون
چونكه چنين صحنه ی زشتي بديد
نعره ی سختي به تلاطم كشيد
عابد و زن پس به هیاهوی مرد
هر دو بپا جسته هراسان و سرد
مردِ خروشان سوي ايشان دويد
داد و هوار از سر غیرت كشيد
جانب شان روی غضب حمله كرد
در نیتش كُشتن آن جمله كرد
جنگ عظيمي كه چنين رخ نمود
تاب و قرار از دل ايشان ربود
عاقبت از ضربه ی سختي به سر
مردِ نگون بَختِ بدونِ سپر
مُرد و، زن و مَرد زناكارِ پست
از وسطِ حادثه سالم بجست....
زن كه به پيمان وفا كرده پشت
شوهر خود را به خيانت بكُشت،
تا كه شود شیخ جوان همسرش
با همه ی ثروت دل پرورش
كُشتن او چونكه گران مي‌نمود
عابد و زن را نگران مي‌نمود
پس پيِ ترفند و تدابيرِ زن
قصد عزيمت بكنند از وطن
چونکه شود شهر دگر شهرشان
پيش همه حادثه ماند نهان!
پس به دیار دگري چون شدند
جان به در از مجری قانون شدند!....!
در پيِ اين حادثه چندي گذشت
شهوت طغیانگر و یاغی نشست
چون که هوس از سر عابد پرید
آن زن خوش چهره زنی ساده دید
گرچه به دل میل چریدن نداشت
چاره به جز خدمت آن زن نداشت
هستی خود چونکه به زن داده بود
نوکری خانه فقط می نمود
شیخ جوان مفلس و بی مایه شد
تا كه يكي آمد و همسايه شد
او پسري هرزه و خوش چهره بود
هرزگي‌اش هم همه جا شُهره بود
قامت او رهزن و دل بي شعور
پس بتواند زند آن زن به تور
زن که جوان را به خیابان بديد
شد پس از آن در پيِ يارِ جديد
با پسرك عهد رفاقت ببست
هم به همان گونه كه آن يك شكست
چونکه دل از يار قديمي براند
پس پسرك را به سرايش بخواند
آن دو نفر چونكه به داخل شدند
عامل یک عشرت کامل شدند
ساعت چندي كه گذشت از زمان
شوهر دوم برسيد از ميان
چونكه همان حال و قضايا بديد
در وسط عيش رفيقان پريد
وی كه دري را زده روزي دگر
پس به دَرِ او بزند اين پسر
چون زد و خوردي به ميان در گرفت
آتش آن دامن شوهر گرفت
ضربه ی سختي به سرش چون که خورد
شیخ زبان بسته در آن لحظه مرد....
شوهر دوّم پيِ آن اوّلي
رفت و جوان مانده و يارش، ولي
آن زن عفريته ی شهوت پرست
از هوس و كارِ بدش كي نشست؟!
او كه مرامش شده جور و جفا
بهرِ پسر هم ننمايد وفا
نهضت وی يكسره بر پا بُوَد
تا به جهان زنده و بر جا بُوَد
ليكن از آن عابد بي جان شِنو
وقت ثمر بُردن او از دِرو
پس به قیامت پی روزِ حساب
حاصل وی گشته زقوم و عذاب
طبق همان وعده و عهدي كه بست
سختي كيفر بِكِشد هر چه هست
پس خودِ او جاي شياطین بَرَند
سوي جهنّم به فشار و گزند
شیخ فرومایه ی پست و پليد
چونكه به مأمورِ جهنم رسيد
او به صلابت بفکندش در آن
آتش سوزنده ی سخت و گران
-
چونكه تنش بر كفِ دوزخ رسيد
ازغم کابوس پریشان پريد
چشم خودش را به جهان چون گشود
آن همه جز خواب و خيالش نبود!
خواب خوشش چونكه بُوَد امتحان
پس نَبُوَد وقت عمل قهرمان
شد خجل از نخوت و خود بینی اش
غفلت از آن سستی و بی دینی اش
او كه به خوابش پيِ شيطان دويد
از نظری اينهمه در گِل تپيد،
كي شود از وسوسه‌ها در امان
روز عمل كردنِ آن امتحان
شیخ جوان چون که به شان وجود
منزلتش را به جهان دیده بود
سر به زمين روي تضرّع نمود
دست ندامت به تمنا گشود
پس برود سوي دياري كه او
شُهره نباشد به صفات نكو
او به جهان يك شبه هجرت نمود
سوي خداوند غفور و وَدود ....
بهر مَثَل روي جهان آن زن است
او كه رُخش خوشگل و دل آهن است
هر چه كه باشد به جهان، در نهاد
جلوه‌اي از آن زن عفريته باد
چونکه بر او قصد تعامل کنی،
هر چه که اظهار تمایل کنی،
از تو و امیال تو دوری کند
منع ملاقات حضوری کند
هر چه که داری بدهی بهر او
تا که ببـینی بدن و زلف و رو،
تازه بفهمی تو پس از یک نشست
وه چه کلاهی به سرت رفته است !!
گر تو شوی طالب مال و مقام
یا پی شهوت بروی روز و شام،
گر چه به دل خوش بدرخشد كنون
پس بنگر روز وصالش زبون
آدميان در پي شهوت دوند
يا كه پي قدرت و ثروت روند
گر چه بُوَد هر سه خوش و خوشگوار
بهر كسي اين سه نماند قرار
پس به جهان مهر و وفائي مجو
كُشته هزاران نفر اين آرزو
اي كه دو روزي به رياست رسي
از همه جز خود نشناسي كسي؛
آنچه به دست آوري از پُست و مال
بوده امانت دو سه روزی به حال
حفظ امانت به جهان مشكل است
گر چه كه مهرش به يقين بر دل است
چون به نهايت كه توانگر شوي
در صف شاهان مظفر شوي
عاقــبت كارِ سلاطـين نـگر
بلكه كند عبرت ايشان اثر
چون به جهان کودک نو رسته ای
دل به همین بازیِ دون بسته ای
گشته دل از غافله ی حق جدا
مانده در این راه پُر از اژدها
حرص و طمع در طلب مال و جاه
کرده اسیر ت به خطا یا گناه
در پي قدرت شده دل بي قرار
شهوت از آن سو دهدت هي فشار
در همه حالت بشر بينوا
فكر همه بوده به غير از خدا
گر چه تويي غافل از او هر زمان
او همه جا با تو بیاید نهان
دل به جز از لطف خدا خوش نكن
از غمِ نان خاطره ناخوش نكن
هر كه دلش را به خدا داده است
سختيِ دنيا بَرِ او ساده است
قدر خودت را به درستی بدان
نام خدا را به بزرگی بخوان
چشم امید از رخ او بر نَتاب
گر چه به ظاهر ندهد او جواب
پس طمع از قدرت و ثروت بگير
میل دل از شُهرت و شَهوت بگير
فكر زماني بنما كز جهان
سوي خدا مي‌روي از پای جان
پس نكند دل به جهان خو كند
روي جهان جان تو جادو كند
چونكه به دنيا شده‌اي در سفر
فكر اقامت بكن از سر به در
اين دو سه روزی كه به دنیا گذشت
تا به كنون سوي كسي برنگشت
غفلت از اين عمرِ گران نارواست
دادن آن خاطر فاني خطاست
عمر بشر جمله بُوَد عین خواب،
می گذرد مِثلِ شبی با شتاب
فرصت بيداري ما امشب است
غفلت دل موجب رنج و تب است
كي بشر عاقل و جوياي سود
دل به همين خواب خوشش خوش نمود؟
لذّتِ دنيا هدفي كم بهاست
زندگی خوش پس از این خوابِ ماست
اين دو سه روزي كه به دنيا خوشي
بيمه نما جان جهت ناخوشي
روح بشر تشنه ی آب بقاست
تشنگي ما عطشي پر بهاست
گر طلبي چشمه، رها كن سراب
سوي دگر كن نظري بهر آب
فطرت ما گفته پس از دشتِ پَست
چشمه ی پاكي به یقین بوده است
وهم و سراب تو که را کرده سير؟!
كي شود انسان به سرابي اسير؟!
ماندن اينجا به نهايت خطاست
جانب آن چشمه برفتن رواست
گر طلبي چشمه بيا يك قدم
پيش و فراسوی جهانِ عدم،
تا به قدمگاه سلامت رسي
وارهي از اينهمه دلواپسي
چونكه نهي پا به ديارِ سلام
خوش گذراني و بماني مُدام
كوي سلامت، به یقین جستن است
از هوس و شک و ریا رستن است
گر چه بُوَد ظاهر دنيا قشنگ
پيش نظر می گذرد چون فشنگ
شخص مسافر به درون قطار
مي‌نگرد منظره‌ها در بهار
كي شود آن منظره‌ها در نظر
مانع آن كس كه بُوَد در سفر؟
آنكه جهان را پُل هجرت بديد
كي به شبی بر لب پل آرميد؟
كي به هدف مي‌رسد آن كس كه بست،
پاي خودش را به زمين و نشست؟
باغ جهان بهرِ پرستوي جان
راه گذر بوده نه داروي جان
خرم و خوش آنكه از اینجا گُسست
پر زده بر بام حقيقت نشست.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
سرووه شده در سال1378
no image
no image
نمونه ای از اشعار این سایت بطور تصادفی:
' پوشک مسئولین '
در صورت تمایل به مطالعه این شعر، اینجا را کلیک نمایید
no image
رای شما برای این شعر:
(میانگین 5 از مجموع 1 نظر)
عالی→ رای شما : ؟ ←ضعیف
no image

بحث و گفتگو

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می گذارید، سپاسگزاریم.