ارزش گوهر انسان

مقدمه

در اینجا حکایت زن عفیفه ای آمده که برای حفظ عفتش از جان خویش می گذرد

آخرین تغییرات:
توسط
زَنی زیبا که عِفّت پیشه اش بود
نجابت اصل و رکن ریشه اش بود،
اسیر رهزنانی بی حیا شد
شرایط پس مهیا بر زِنا شد
گروه رهزنان او را ببردند
به دستان رئیس خود سپردند
رئیس رهزنان چون روی زن دید
چنان زیبا رخی سیمین بدن دید،
نظر از روی شهوت سوی زن کرد
هوس بر لذتی از آن بدن کرد
لذا یاران خود را از سرا راند
سپس زن را به قصدش سوی خود خواند
ولی آن زن به فکر چاره افتاد
که ایمن گردد از آن پستِ شیاد
بگفت: « از این عمل با من حَذَر کن
کنون از این هوس صرف نظر کن
که آموزم تو را ورد و دعایی
که ایمن می شوی از هر بلایی»
بگفت : « این ورد بی اشکال و ایراد
اگر یادم دهی گردی تو آزاد
که با ایمنم از تیغ دشمن
شوم از هر بلا پیوسته ایمن
ولی بر من بیاور یک نشانی
اگر در ادعا صادق بیانی»
بگفتش : « پس اگر باور نداری
بزن بر بنده تا ایمان بیاری
به روی جسم من کن امتحانش
که بینی حد اعجاز و توانش
کنون من این دعا را چون بخوانم
یقین از ضربه ات ایمن بمانم
دعا را چونکه خواندم پس به شمشیر
بزن بر من که بینی حد تاثیر »
سپس ورد و دعایی زیر لب خواند
پس از آن مثل کوهی در میان ماند
عدو هم ضربتی زد بر سر زن
به این باور که او می ماند ایمن
ولیکن چونکه شمشیرش به زن خورد
زنِ پاک و مطهر بی صدا مُرد ....
زن از جانش در آن میدان گذر کرد
ولی از ورطه ی شیطان حذر کرد
بهای حفظ عفت گر چنین است
نثار روح او صد آفرین است
ولی گاهی اگر بی عفّتی هست
و یا بینی زنی را هرزه و پست،
دلیلش ضعف عقل و اعتقاد است
که عفت عاقلان را در نهاد است
یقین هر کس که گردد اهل تدبیر
نسازد روح خود را خوار و تحقیر
کمال آدمی در روحِ عالی است
نه در ماشین و پول و مُبل و قالی است
که انسان را بدن چون مرکب اوست
که جانش را برد تا محضر دوست
به ظاهر گرچه مرکب شیک و خوب است
تحرک چون نباشد مثل چوب است
بشر اصل وجودش را رها کرد
دلش را خوش به نقش سایه ها کرد
چرا گاهی زنان خود را فروشند؟!
به حفظ گوهرِ عفت نکوشند؟!
به دست بچه چون باشد طلایی
کجا دارد برای او بهایی؟
پُفَک بر بچه اما دلنشین است
لذا در دست شیّادان همین است
پُفک را می دهد شیّاد چالاک
که از کودک بگیرد گوهری پاک
زنان را گوهر عفت گران است
که با ارزش ترین نزد زنان است
ولی گاهی به حفظ آن نکوشند
چه راحت در خیابان می فروشند!!!!!!
نه تنها قدر گوهر را ندانند
به سوی مشتری هر سو دوانند!!!!!!
جواهر عاقلان بر دیده دارند
نگهبان بهر گوهر می گذارند
ولیکن بچه ها باکی ندارند
که آن را در خیابان جا گذارند !....!

پی نوشت

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.

نظر توسط سید وحید محمدی کچپی

سلام.... یکی از عالی ترین و بی نظیرترین اشعار شما بود....ای زن از فاطمه به تو اینگونه خطاب است....ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است.... بی نظیرگفتی مرد
در پاسخ به سید وحید محمدی کچپی

نظر توسط حسین مفیدی‌فر

سلام
از حسن نظر شما بی نهایت سپاسگزارم

سرافراز باشید
ان شاءالله