ساعتی در خلوت با یار نازنین. &

مقدمه

در اینجا  خاطره ی جالبی از زمان نوجوانی خود ، که ماجرای خلوت با یار جانانه ام می باشد را به نظم کشیده خدمت شما تقدیم می کنم.

(لطفا مجرد ها نخوانند متشکریم )

خواندن این ماجرای عشقی برای خانمها و آقایان متاهل مباح

برای مجردین عزیز کلا مکروه

و برای افراد زیر 18 سال اکیدا ممنوع است.

(از ما گفتن، حالا اگر می خواهید سایت ما را فیلتر کنند ، بخوانید ، سایت ما هم فدای سرتان)

آخرین تغییرات:
توسط
ساعتی در خلوت با یار نازنین
زمانی در بهار زندگانی
شدم درگیر احساس جوانی
مرا آن دوره یاری نازنین بود
که از هر منظری او خوشترین بود
به زیبایی پری رویان کنیزش
به خدمت جمع حوران گِرد میزش
بهشتی در زمین رخسار او بود
فنون دلبری اسرار او بود
به قامت سرو رعنایی گُل اندام
به دل هم مهرَبان یاری دلآرام
محبت پیشه ای، عاشق نوازی
که بود از هر نظر او یار نازی
شدم مجنون و او لیلای من بود
خودش هم در نهان شیدای من بود
ولیکن از تعصب های بی خود
وصالش لحظه ای ممکن نمی شد
به ندرت فرصت دیدار او بود
اگر چه دلبرم دختر عمو بود
به ظاهر گر چه ما همسایه بودیم
ولی مانند شمس و سایه بودیم
به دشواری پس از کلی مکافات
اگر می شد مُیسّر یک ملاقات،
به دور از چشم تیز والدِِین اش
نگاهی می نمودم من به عِین اش
تماس و حرف ما هم دُزدکی بود
که مشکل از زمان کودکی بود
موبایلی آن زمان آخر کجا بود
که عاشق پیشه ای از آن برد سود؟
فقط رد و بدل می شد کم و بیش
به سختی نامه ای با ترس و تشویش
بهار عشق ما اینگونه طی شد
به هجران هیکل ام مانند نی شد
ولی روزی به دوران مِثل اعجاز
خدا شد بهر این عاشق سبب ساز
پدر با مادر و خواهر، برادر
به جشنی رفته در یک شهر دیگر
به قول اهل دل شد خانه خالی
چنین از خاطر فرخنده فالی
ولی جانانه ام آیا بیاید
که از دل گرد غربت را زداید؟
علاج و حل مشکل با خدا بود
لذا تنها کلید من دعا بود
بگفتم: « ای خدا ! دانی تو رازم
نما از رحمتت رفع نیازم
خداوندا ! تویی آگاه اسرار
تو می دانی منم مشتاق دیدار
بیاور معجزی تا او بیاید
تمام عقده ها از دل گشاید....»
نمودم گریه در حین دعایم
ببستم عهد و نذری با خدایم...
خدا بر خواهش مردم سمیع است
عنایات خداوندی وسیع است
به هر صورت اجابت شد دعایم
شدم مشمول الطاف خدایم
بیامد نزد من دلدار جانان
چنان شمسی که می آید درخشان
بیامد خانه ام را روشنی داد
خزانم را بهاری دیدنی داد
به قدر ساعتی با گوهری اصل
فراهم شد برایم فرصت وصل
بساط عشرت و عیشی به پا شد
زمان لذت و عشق و صفا شد
کنارم دلبر جانانه ام بود
سکوتی دلنشین در خانه ام بود
ولی از بخت بد در حین دیدار
مزاحم شد چنان زالو پدیدار
همان دم خر مگس ها سر رسیدند
به گرد محفل عشقم پریدند
به هر چه خرمگس ، صد لعن و نفرین
اگر جایی رود بی اذن و تضمین
بیامد آن زمان ناخوانده مهمان
نه از فامیل و یاران، بلکه دزدان
برای کسب سود و پول و مالی
چنین در کار ما شد ضد حالی
به فکر خام شان در خانه کس نیست
لذا ترسی به قلب خرمگس نیست
جناب دزد ما آورده داخل
وانت باری به یغمای وسایل
من و دلدار جانان در اتاقی
ولی دزدان پی فرش و اجاقی
من و جانانه مست عشرت و حال
ولی دزدان به کار حمل یخچال
بگفت: «ای مهربان ! بشنو صدا چیست؟»
بگفتم : « بی خیالش، مشکلی نیست »
ولی گفت او سر و گوشی بده آب
که می باشد دلم در سینه بی تاب
لذا رفتم شتابان سوی ایوان
به تحقیق و تجسّس طبق فرمان
در آن دم چونکه گشتم وارد هال
بدیدم پس دو تن حمّال یخچال
ولی چون بودم از دلدار خود مست
نفهمیدم کسی در حال جُرم است
ندانستم که غیر از من نباید
کسی دیگر در این منزل بیاید
که در حین چنان کاری اساسی
نباشد فرصت مردم شناسی
که حتی دزد اگر از بنده می خواست
کمک هم می نمودم بی کم و کاست
بدیدم آن دو تن مشکل توانند
که تنها بارشان منزل رسانند
لذا گفتم: «کمک گر بوده لازم
شوم در خدمت و یاری ملازم »
ولی تا بنده را دزدان بدیدند
کلامی از دهان من شنیدند،
رها بنموده در جا بارشان را
بنازم سرعت رفتارشان را
هراسان همچنان اسبی رمیدند
شتابان مثل جت بیرون دویدند
بپرسیدم چرا بیرون دویدید ؟!
مگر چیز بدی از بنده دیدید!؟
ولی آنان هراسان در برفتند
به سرعت بی وانت از در برفتند
به هر صورت بدون بهره آنان
برفتند از سرا سوی خیابان
بدیدم در حیاطم مانده بر جا
وانت باری پُر از اجناس و کالا
لذا دزدان وانت را هم نهادند
غرامت خاطر دزدی بدادند
سپس در را ببستم پشت دزدان
شتابان آمدم رو سوی جانان
که بیش از این نباشد او معطل
بگیرم بهره از جانان مفصل...
میان قصه ام یک راز و درس است
که هر دزدی دلش انبار ترس است
اگر دزدی درون خانه آید
اثاثی را از آن منزل رُباید،
بدان در آن سرا مردی یقین نیست
نگهبان شرف در سرزمین نیست
و یا گر بوده، باشد غرقِ در خواب
نفهمد گر چه دنیا را برد آب
که گر باشد کسی، حتی یکی مست
اثاثی کی رود در خانه از دست؟
بدان در باطن دزدان هراس است
کلام و حرف شان با التماس است
ولیکن بِین مردم آدم پاک
بُوَد در هر زمان همواره بی باک
لذا دزدی اگر دیدی به تاراج
نما حداقل از خانه اخراج
نمی باید نشینی سرد و خاموش
شوی در گوشه ای پنهان چنان موش
که هر کس می رسد در هر لباسی
کند بی ترس و مشکل اختلاسی
در این صورت فنا گردد وجودت
به یغما می رود زاینده رودت
تریلی ها طلا دزدان پفیوز
به غارت می برند از خانه هر روز
اگر دادی زنی، دزدان گریزند
اثاث ات را سر جایش بریزند
ولی چون در خودت مردی نبینی
و یا از بُزدِلی ساکت نشینی،
به یغما می رود اول تو را مال
پس از آن هم نگار و عشق و آمال
به مردی گر نیاید از تو بویی
نمی ماند برایت آبرویی ......

پی نوشت

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.