نتیجه کار خوب و بد

مقدمه

در اینجا ماجرای دو همسفر آمده که یکی نیکوکار است و صالح و دیگری گنهکار و فاسق....

وقتی قرار است معلم از بچه های کلاسی امتحان بگیرد قطعا از ایشان در حد همان کلاس امتحان خواهد گرفت
معلم هرگز از دانش آموز کلاس اول دبیرستان امتحانی در حد سوم دبیرستان و از بچه ی کلاس دوم دبستان امتحانی در حد اول دبیرستان نخواهد گرفت
خداوند هم از هر کسی در حد کلاسش امتحان می گیرد
پس اگر احساس می کنید در زندگی به سختی افتاده اید
در شرایط سخت و طاقت فرسا قرار گرفته اید
بدانید و یقین داشته باشید که سطح توقع خدا از شما زیاد است یعنی کلاس تان بالاست 
قدر خود را بدانید
به خود ببالید که نزد خداوند دارای شان و مرتبه ی بالایی شده اید 
همواره خدا را شاکر باشید....
در هر شرایطی که قرار دارید بدانید که ظرفیت شما بیش از این است و الا خداوند حکیم از بچه ی کلاس دوم دبستان امتحان جبر  نخواهد گرفت و از او در مورد مشتق و انتگرال سوال نخواهد پرسید

آخرین تغییرات:
توسط
تاثیر اعمال نیک و بد بر سرنوشت
صالحی با فاسِقی شُد هَمسَفر
تا که وارد شُد بِه شهری در گُذر
هر یک از آنها برای کار خویش
می رود در راه مقصودش به پیش
عبد صالح شد به مسجد در نماز
تا کُند با خالقش راز و نیاز
مرد فاسق جانب کاباره شد
پس درآن، حالِ خُمارش چاره شد
چونکه بیرون آمد آن مرد خدا
پیش در شد سرنگون از پلّه ها
از همین رو دست و پیشانی شکست
خون بر آمد بر سر و صورت نشست
در همین حالت بیامد همسفر
پس بدید آن عابد و زخمی به سر
با تمسخر خنده می کردش به حال
نیش خود را زد برآن نیکو خصال
پس بگفتش : « من که مستم از شراب،
فارغ ام از بحثِ اعمالِ صواب،
چونکه از کاباره بیرون آمدم،
شاد و خوش، مست و دگرگون آمدم،
سکه ای پیدا نمودم از طلا
پس ببین بَختم چه آرد سوی ما
چون تو هم رفتی به مسجد، اینچنین
مُزد خود را پس گرفتی از زمین!... »
از کنایاتی که می زد آن لعین
درد عابد شد مظاعف اینچنین
پس کمی در کار خود اندیشه کرد
تا بداند حکمت آن زخم و درد
در همان شب ساعتی احیا نمود
دردِ دل با خالقِ دانا نمود
پس بگفت: « .... ای عالم سر نهان
راز این حکمت نما بر من عیان
تا شود درمان تمام دردِ من
از تو آرامش بگیرد روح و تن....»
در جوابش پیک رحمانی رسید
پس به گوش دل چنین پاسخ شنید:
« ای عزیزم بنده ی حق باورم
من خودم بر بندگانم یاورم
این که افتادی زمین، خِیر تو بود
مصلحت اینجا چنین حُکمی نمود
چونکه دیروزت نمایان گشته بود
فرصت عمرت به پایان گشته بود
گرچه بودت این مقدّر ای بصیر!
تا شوی زیر تریلی در مسیر،
چون که دیدم از تو شُکر و بندگی
بار دیگر بر تو دادم زندگی
چون برفتی مسجد و خواندی نماز
شد به سی سالی دگر عمرت دراز
پس نمازت آن اجل را پس نهاد
بار دیگر عمر نیکو بر تو داد
گر عوض کردم اجل را با غَمی
پیش آن ماتم بُوَد این چون نَمی
سختی دنیا سراسر اندک است
سوزشش بر مردمان چون شمعک است
مؤمنان را سختی دنیا عطاست
فاسدان را زینت دنیا بلاست
سختی دنیا مقامت می دهد
در طریقت انسجامت می دهد
چونکه بـینی ثروتی بر مَرد و زن
کمترین احسان بُوَد از سوی من
دفعه ای چون شُکر حق گوید زبان
بوده افضل از تمام این جهان
قدرت فهم و عبادت از خداست
شُکر اگر گفتی، بدان از لطف ماست
شکر نعمت خود عطایی دیگر است
شکر نعمت از عطا بالاتر است
پس تو را شکری مُداوم لازم است
متّقین را شکر یزدان دائم است
سکه ای را هم که فاسق جُسته بود
کی بُوَد بر او کلید کسب سود
بهر او تقدیر ما بودش به گنج
تا رسد بر ثروتی بی درد و رنج
آن گناه و معصیت شد سَدِّ راه
پس ببین او را که می افتد به چاه
فاسقِ بیچاره را کردم رها
دلخوشش کردم به چیزی کم بها
سکّه او را از هدف دورش کند
در ضلالت شاد و مسرورش کند
بار دیگر می خورد امشب شراب
می شود حالش از آن مُسکر خراب
چونکه آید جانب مهمانپذیر
می رود زیر سواری در مسیر
چون خودش هم بندِ عُمرش را بچید
پس بمیرد در ضلالت آن پلید ....»
صالح از خوابش پرید از این خبر
پس روان شد در پِیِ آن همسفر
در سحر او را به راهی مُرده دید
پس بدیدش آنچه در خوابش شنید
پس چنین آمد بر آن عابد جواب
خِبره شد بر آخرِ شرّ و صواب.

پی نوشت

اگر برای نقل این حکایت اجر و پاداشی,باشد آن را به روح پاک عارف فرزانه مرحوم محمد اسماعیل دولابی تقدیم میکنم

جهت شادی روح آن عارف فرزانه صلوات

اللهم صل علی محمد و ال محمد

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.