نماز بنده عبادت نیست ، مایه ی خجالت است

(میانگین 4.9 از مجموع 28 نظر)
عالی→ رای شما : ؟ ←ضعیف

مقدمه

فرموده اند:

« نماز ستون دین است »

در این صورت بنده که نمازم را در عین بی توجهی و غفلت و غرق در حواس پرتی و شک می خوانم پایه ی دینم چه وضعیتی دارد؟!

اگر می دانستیم هنگام نماز خواندن در مقابل چه کسی ایستاده ایم قطعا نمازمان شکل دیگری به خود می گرفت

گاهی طرز حرف زدن ما با مردم کوچه و بازار هم مودبانه تر از صحبت کردن مان با خداست......

خدایا ببخش.....

گناهانمان که هیچ ، خدایا مارا ببخش به خاطر نماز خواندن مان.....

آخرین تغییرات:
توسط
نماز من که عبادت نیست ، مایه ی خجالت است
شَبی در آخرین اوقات و ساعت
نَمازم را بخواندم طبقِ عادت
نمازِ مغربم در نیمه شب بود
عِشا تنها تکانی روی لب بود
در آن ساعت به قدری خسته بودم
که چشمم در عبادت بسته بودم
خدا را ناظر خود چون ندیدم
بسی خمیازه از غفلت کشیدم
مگس را از جوارم می پراندم
به سر هر فکر ناجوری دواندم
حواسم پیش بانک و پول و چِک بود
به فکرم طرحِ بنزین، طرح یک بود
گرانی از خیالاتم گذر کرد
که مردم را تَوَرّم خون جگر کرد
به هر چیزی که گویی در خیالم،
بیامد جز همین راه کمالم
بخاراندم سر و گوش و بدن را
نفهمیدم به معنی آن سخن را
به طوری بی ادب بودم در آن دم
که با لاتی چنین صحبت نکردم ....
به هر زحمت سلامم را بدادم
به سختی بار تـکلیـفم نهادم
پس از آن حالت سردِ عبادت
برفتم تا بخوابم خوب و راحت
ولی برنامه ی سیما در آن بخش
نمایش بود و می شد آن زمان پخش
پرید از سر خیالِ خوابِ نازم
که قبلش خفته بودم در نمازم
لذا پای نمایش من نشستم
ولی چشمان خود یک دم نبستم.....
بیان قصّه از عصرِ کهن بود
که شاهی مُقتدر در این وطن بود
نمایش داده می شد در حکومت
بُوَد سلطان به شدّت با اُبُهّت
که سلطان هم دلیر و پر توان بود
هم از خوبی عزیز مردمان بود
از آن تدبیر و درک و عدل و جاهش
به تحت امر او می شد سپاهش
بنازم آن مرام و همتش را
که راضی کرده از خود ملّتش را ....
به روزی مجلسی از شاه و یاران
به پا شد در درون کاخ سلطان
به اطرافش سران مُلک و لشکر
مقابل هم صف اشراف کشور
در آن مجلس همه ساکت ، خبردار
تماماً دور سلطان، محوِ دیدار....
یکی در آن میان یک دفعه افتاد
که گویا او در آن هنگامه جان داد
طبـیبان را به درمانش رساندند
به هر شکلی بلا از وی براندند
پس از چندی که شد حالش کمی خوب
بپرسیدش همان سلطان محبوب:
«چه شد ای همدم سنجیده اعمال
که افتادی زمین خاموش و بی حال ؟!»
بگفت « ای هستی ام گردد نثارت
بزد کژدم مرا نیش از شرارت»
بپرسیدش: « چرا شیون نکردی؟
بیان از سوز و درد تن نکردی؟!»
بگفتش : « کژدمی از آیت قهر
به روی پای من افتاد و زَد زهر
بدیدم کژدم و کاری نکردم
در این جا سوء رفتاری نکردم،
مبادا مجلس یاران و سلطان
شود از شیونم قدری پریشان
مقابل چونکه آن شاهِ جهان بود
همان بهتر که دردم در نهان بود
حضورت چون زنم دستی به کژدم
چه گویند از زبانِ طعنه مردم؟!
که بیرون می شدم من از نزاکت
اگر می کردم از دردم شکایت
در آن محفل که آن شاه جهان است
کجا بر درد تن جای بیان است؟
لذا با درد خود سازش نمودم
که شان و حرمتت دانسته بودم »
بگفت آن جمع حاضر آفرینش
به رأفت بوسه زد سلطان جَبینش ....
چنین رسم ادب را چونکه دیدم
خجالت نزد یزدانم کشیدم
که باشم در حضورش بنده غافل
کثیف و بی ادب ، بی حال و کاهل
مقابل شاه و چشمانم ولی کور
حضورش هستم و از معرفت دور
که خواند آن نمازم را عبادت ؟!
کجا سودم دهد این رسم و عادت؟
چه کس نام مرا هم شیعه خواند
اگر از باطن و عیبم بداند؟
« علی (ع ) »هر دم که در حال ثنا بود
چنان مجذوب الطاف خدا بود،
که تیر از پای او یاران کشیدند
ولیکن خم به ابرویش ندیدند،
اگر در ادعایم او «امام» است
حساب کار من دیگر تمام است
الهی جمله زشتی ها ببخشا
چنین بی احترامی را ببخشا
خداوندا گناهانم که سهل است
نمازم هم گناهی روی جهل است
ببخشا هر گناهم رب غفّار
نیندازم به آتش مِثلِ کُفّار
عطا کن حال خوبی در عبادت
که مقبولت شود روز قیامت.....
no image
no image
نمونه ای از اشعار این سایت بطور تصادفی:
عاشقت
در صورت تمایل به مطالعه این شعر، اینجا را کلیک نمایید
no image
رای شما برای این شعر:
(میانگین 4.9 از مجموع 28 نظر)
عالی→ رای شما : ؟ ←ضعیف
no image

بحث و گفتگو

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می گذارید، سپاسگزاریم.