عاقبت یک نگاه هوس آلود

مقدمه

در اینجا ماجرای واقعی و عبرت آموزی از یک جوان ذکر شده که دل در پی هوس خویش داده است....

آخرین تغییرات:
توسط
گاهی انسان به خاطر پیروی از هوس می باید تاوان سنگینی را پرداخت کند
زمانی گُروهی به مرکب سوار
شدند از مسیری به حج رهسپار
ولی کارِوان در مسیری که بود
دو روزی به شهری اقامت نمود
یکی از اهالی آن سرزمین
بر آن کاروان شد شبی همنشین
در آن محفلِ بی ریا هر نفر
سخن گفت و طی شد چنین تا سحر
ولی آن که بود از همان سرزمین
حکایت نمود از زنی نازنین
بگفت از کمالات و رویی قشنگ
که مِثلش نباشد به شرق و فرنگ
از اوصاف آن زن سخنها بگفت،
از آن شرح جذاب او کس نخفت
جوانی که اوصاف آن زن شنید
به حسرت زبان بسته آهی کشید
هوس آن جوان را دگرگون نمود
که نادیده آن زن دلش را ربود
بگفت اینکه باید رُخش بنگرم
که از روی او حَظِّ وافر برم
جوابش بداد آن میان فاضلی
که: « نادیده آن زن ربودت دلی
کنون چون به سوی حَرَم می روی
چرا پس طریق عدم می روی؟!
ببین جانِ من! کعبه ی دل کجاست؟
تو را اینچنین میل باطل چراست؟
خجالت بکش! چون رَوی سوی دوست
دل از بند شهوت بریدن نکوست
بگیرم که آن زن بُوَد در زمین
به اندام و رخساره زیباترین،
نه ارزد که حج را فدایش کنی
به جای خدایت صدایش کنی!
چه از او رسد بر تو با یک نگاه
مکن ارزش این سفر را تباه
حذر کن که مانَد نهادت تمیز
که تا مکّه راهی نباشد عزیز....»
ولی آن جوان خیره سر بود و مست
گرفتار اوهام و شهوت پرست
تمنّای او چونکه شد روی زن
نبودش توان و قراری به تن
ولیکن تماشای او مشکل است
که این رسم و آئین هر خوشگل است
که زیباترین ها پسِ پرده اند
به اطرافشان خادم و برده اند
به عکسش کسانی که بی مایه اند،
عموماً به هر کوچه بی لایه اند
کما اینکه هر زن که عریان شود،
به هر کوچه مانند حیوان شود،
یقین ارزشی بهرِ آن زن مباد
خریدار خوبی بر آن تن مباد
که اجناس بُنجُل بُوَد در گذر
فروشنده خواهش کند این بِخَر
ولی گوهری چون به جایی بُوَد
یقیناً به خوبی حفاظت شود....
لذا گفته شد آن زن خوش جمال
بُوَد دیدنش بر تو گویا محال
که آن زن حکیمی توانا بُوَد
فقط هم کسی را پذیرا بُوَد،
که از مار سمّی تنش خورده نیش
شفا می دهد جانِ بیمارِ خویش
بگفت آن جوان از تمنّای دل
که خود را زنم من به هر آب و گِل،
که دیدار آن زن فراهم شود
از او لذتی سهم ما هم شود
چه دانی خدا را ؟ که شاید وصال
مُیسّر شود با زن خوش جمال
اگر هم نشد، دیدنش لااقل
بُوَد کام جان را نظیر عسل
لذا تکّه ی شیشه ای بر گرفت
از آن شیشه نیشی به پیکر گرفت
که گویی به پایش زده نیشِ مار
ندارد از آن هم توان و قرار
چنین چونکه آغاز شیون گرفت
جوازی به دیدارِ آن زن گرفت
لذا آن حکیمه پذیرش نمود
ولی چونکه حاذق در این حرفه بود ،
بگفت : « این نباشد یقین نیش مار
ولی زهرِ مُهلک ببـینم به کار
خراشیده با شیشه پای جوان
که می بوده زهر هلاهل بر آن
اجل بر جوان ناگهان می رسد
که این زهر مُهلک به جان می رسد
جوان بی گمان تا به شب زنده نیست
علاجش به دستان این بنده نیست»....
جوان ساعت دیگری جان سپرد
به پای هوس مفت و بیهوده مُرد
چه غمها که از لحظه ای لذّت است
امان از هوس، حاصلش ذلّت است
تصوّر نما بهره ی آن جوان
از آن خوشترین زن به روی جهان!
تمام جهان در مثل آن زن است
بشر را نهایت فقط دیدن است
اگر از تو باشد تمام جهان
به هنگام مُردن چه داری از آن؟
در آن لحظه طعم لذائذ کجاست؟
تمام خوشی ها به دست فناست
یقین عمر انسان فنا می شود
اگر دل به راه توهم رود
چه کس می کند جان فدای سراب؟!
وجودش ببازد فقط پای خواب ؟!
به دنیا نه ارزد که ما جان دهیم
مگر اینکه در راه یزدان دهیم
چه نیکو بفرموده مولای ما
به هر آدمی قدر دنیای ما ،
که دنیا تمامش نه ارزد به آن،
که موری برنجد در این امتحان
ولیکن خلایق کجا می روند؟
ببین غالبا در خطا می روند!
قیامت که آید سزا می دهند
به هر ذره ای هم جزا می دهند
خوشا آنکه اهل حقیقت بُوَد
فقط پای او در طریقت بُوَد
حواسش فقط در پی بندگی است
که این معنی کامل زندگی است
خوشا آنکه با خود شقاوت نَبُرد
ریالی از اموال نا حق نخورد.....

پی نوشت

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.