عوامل و چگونگی انجام اختلاسها در ایران

مقدمه

در اینجا عوامل و چگونگی انجام اختلاسها در ایران مورد  بررسی قرار گرفته است

آخرین تغییرات:
توسط
به دوران خوشی در زندگانی ؛
به ایام نشاط و نوجوانی
فقط فکرم پی بازیچه ها بود
دلم از غصه ی فردا رها بود
لذا مادر بزرگم هر به چندی
مرا می داده بود اندرز و پندی
ولی گویا مرا گوشی نمی بود
که گیرم از نصیحت های او سود
خدا رحمت کند او را که دائم
مرا بود از صمیم دل معلم
نصیحت ها نمود آن یار دیرین
بگفت : « ای جان من ! فرزند شیرین !
کنون هنگام بازی در جهان نیست
کسی قادر به برگشت زمان نیست
تو را اکنون زمان کار و حلم است
زمان همّت و تحصیل علم است
اگر اکنون تحمّل پیشه داری
به جانت تخم دانش را بکاری،
پس از آن بین مردم سربلندی
توانی بار خود فردا ببندی
ولی اکنون اگر کاهل بمانی،
دُروست را اگر جدّی نخوانی،
به کُلّ یا می شوی مردود و غمگین
و یا گیری قبولی، سطحِ پایین
اگر پیدا کنی هوش و حواست
شوی شاگرد اوّل در کلاست
پس از چندی که آید روزِ کنکور
شوی با رتبه ای عالی تو مسرور....»
ولی من عمر خود زایل نمودم
تمام فکر خود باطل نمودم
قطار عمر من در پشت کنکور
توقف کرد و ماندم از هدف دور
سپس مادر بزرگ مهرَبانم
بگفت ای خوشتر از جان و جهانم
تو چون از کاهلی دَرسَت نخواندی
کنون در پشت کُنکورت بماندی
ولی عیبی ندارد، کن تلاشی
که از کاری به دست آری معاشی
بسازی خانه ای، مسکن بگیری
سپس با آبرو هم زن بگیری
ولی آن دوره از روی جهالت
هدر دادم زمان را در بطالت
دل و فکرم پیِ انواع مُد شد
به خود گفتم: «که فردا هر چه شد، شد
جوانی را کنون اینگونه عشق است...»
کجا پندی پذیرد آدمِ مست؟
جوانی پس به این صورت تلف گشت
خیال و وَهم و علافی هدف گشت
نه شغل آبرومندی گرفتم
نه از پیر و جوان پندی گرفتم
به یک دم چون گشودم چشم خود را
بدیدم پشت خود صدگونه مُد را
خودم را چون بدیدم، آس و پاسم
ندارم خانه ای، پس بی کلاسم
در آن دوران که من سی ساله بودم
به دنبال عمو یا خاله بودم،
که شاید دختر از آنان بگیرم
در این دنیا سَر و سامان بگیرم
مرا اما تماماً رد نمودند
که آنها سَرتَر از این بنده بودند
به هر در می زدم، آن بسته دیدم
گُلی را از گلستانی نچیدم
کسی بر چون منی دختر نمی داد
امان از بخت من، ای دادِ بیداد!....
پس از چندی که بودم مردِ تنها
به هر زحمت گرفتم دختری را
ولی بدبختی ام از یمن همسر
در این نکبت سرا شد ده برابر
که با زن زندگی از مرد بی پول
پدر در آورد بر طبق معمول
کسی هرگز مرا یاری نمی کرد
بر این بیـچاره غمخـواری نمی کرد
یکی بر حال زارم غُصّه می خورد
که او هم عاقبت با درد خود مُرد
شبی مادر بزرگم رفت و من هم
شدم تنها بدون یار و همدم
پس از چندی به درد و رنج ایّام
شدم مشغول کاری من سرانجام
فراهم شد پس از آن سور و ساتی
چشیدم عاقبت طعم نباتی
به آرامی شرایط پس نکو شد
به قدری زندگی با آبرو شد
پس از چندی سر و سامان گرفتم
پس از مسکن، یکی پیکان گرفتم....
به قدری چونکه شد اوضاع من خوب
شدم در بین مردم ناز و محبوب
بدیدم ارزش انسان به پول است
که با آن بی سر و پا هم قبول است
بدیدم رمز خوشبختی بُوَد پول
لذا من هم گرفتم راه مقبول،
که مالی را فراهم آورم زود
بَرَم از مال خود از هر جهت سود
شوم محبوب مردم با ظواهر
زنم گردد مُطیعم با جواهر
هدف شد پس مرا پول و پس انداز
که با ثروت شود انسان سرافراز
لذا از هر روش رفتم پی مال
ولو دُزدی به هر ماه و به هر سال
ندُزدیدم ولی نان و پنیری ،
که دُزدیدم به کارم چون وزیری،
که می دُزدَد، ولی با احترام است
به هر جا صاحب شأن و مقام است
لذا هر جا که می آمد مجالی
زد و بندی نمودم با رجالی
بدادم رشوه ها تا از چنین راه
ببندم بار خود را بهتر از شاه
تمام همّتم شد کسب و کارم
حساب بانکی و ارز و دُلارم
به زودی کار و بارم سکّه گردید
فقط املاک من صد تکّه گردید
بدست آورده بودم پول هنگفت
به هر دوز و کلک یا شیوه ای مفت
حساب مال من را کس نداند
ابر رایانه هم آن را نخواند
ملامتگر دگر بر حال من نیست
گرفتم از جماعت نمره ی بیست
که با این ثروت بی انتهایم
کنون دارای چندین دکترایم
لذا در پیش مردم سربلندم
به ریش هر کس و ناکس بخندم
که از من هر که بیند اینهمه مال
خورد حسرت از این اوضاع و احوال
پشیمان گشته پس دختر عمویم
که گیری داده او روزی به مویم
همان هایی که چون نامم بِبُردند،
به نزد خود حقیرم می شِمُردند،
کنون در گوش من نجوا بخوانند
مرا در صدر مجلس می نشانند
به هر جا می روم، با احترامم
که از سرمایه دارانِ بنامم ....
توگویی آدمیّت کشک و دوغ است
سخن از عشق و ایمان هم دروغ است!
چه گفتی سعدیا قدر بشر چیست؟!
کسی دیگر بر آن فکر و نظر نیست
کنون قدر بشر در اسکناس است
که اکنون عصر رانت و اختلاس است
لباس آدمی گوید که هستی
اگر فاخر نباشد، خوار و پستی
ملاک شخصیت گردیده تعیین
به فرش و مبل و تزئینات و ماشین
بت انسان در این دوران همین هاست
که مُد اول خدای اهل دنیاست
اثاث منزل و مدرک اساس است
و حلال مسائل اسکناس است
از این رو بنده هم در راه مقصود
چنان کردم که میل مردمان بود
بدوشیدم خلایق را به سختی
شدم اسباب زجر و تیره بختی
که خود را با مقادیر طلایم
عزیز ملّت و دولت نمایم .....
ولی یک شب صدایی را شنیدم
به رؤیایی عجب خوابی بدیدم
شبی مادر بزرگم را به خوابی
بدیدم در برم با ظرف آبی
بگفت: «: آیا تو را بازیچه بس نیست؟!
تو را سیری از این میل و هوس نیست؟
زمانی کودکی بودی به بازی
شدی راضی که عمرت را ببازی
تو را در کودکی آمال و مقصود
همان بازیچه های بچه ها بود
زمانی بازی ات شد عشق جانی
بُتی هم شد تو را جام جهانی
پس از چندی تو را بازی عوض شد
رُخت با چهره پردازی عوض شد
به روزی موی خود « پانکی» نمودی
خودت را پیروِ « یانکی» نمودی
سپس طوری دگر در کوچه مُد شد،
تو هم تابع شدی بر آنچه شد مُد
به هر روزی پیِ شخصی دویدی
شِکُفتی تا صدایی را شنیدی
تمام فکر و ذکرت دختری بود،
که او را چهره ی زیباتری بود
ولی امروزه از آنها شدی سیر
نداری میل جنسی، چون شدی پیر
کنون بازیچه ات ماشین و باغ است
حَبـیب ات خانه و مُبل و چراغ است
مُداوم رنگ بُت هایت عوض شد
به هر دم یار زیبایت عوض شد
به روزی پس خریدی « پرشیایی»
پس از آن هم گرفتی «زانتیایی»
بُوَد میلت کنون « بِنزِ اِلگانس»
خَری آن هم یقین از همّت و شانس
ولی آیا خدا را این هدف بود
که شخصی چون تو را خلقت بفرمود؟!
چرا پیغمبران آنگونه بودند؟
چنان راضی به نان و پونه بودند
گمانت بر فنون قادر نبودند؟
بِه از ما عالم و ماهر نبودند؟
هدف از بهر انسان راحتی نیست
تفکر کن که خلقت خاطر چیست
کنون با اینهمه اسبابِ راحت
چه انسانی کند یک خوابِ راحت؟
به درگاه خدا انسان مقبول
نباشد ارزشش در بازی و پول
زمان بازی ات پس کی سر آید؟
تو را خورشید عقلت کی در آید؟
چه روزی عمر خود جدّی بگیری؟!
نمی دانی تو هم روزی بمیری؟!
کنون خندی به بازی های دیروز!
همان هایی که بودندت دل افروز
پشیمان گشته ای از آن زمانی
که عمرت شد هدر پای جوانی
ولی با آنچه در دنیا نمایی
پشیمان تر یقین اینجا بیایی،
که از هر لحظه ی عمرت سؤال است
چه می گویی که عمرت بر زوال است؟
نباشد عمر انسان بهرِ بازی
عبادت کن برای سرفرازی
زمانی چونکه می میری، به یک بار
شوی از خوابِ نازت تازه بیدار
تمام عمرِ انسان مِثلِ خواب است
تجمّل های دنیا چون سراب است
به هر یک چون رسی، پوچش بیابی
چرا دلبسته ی خواب و سرابی؟!
دگر از خواب نادانی بپا خیز
رها کن فکرِ قارون، کارِ چنگیز
ببین اهداف خلقت ای پسر چیست؟،
پس از مردن ببین قدر بشر چیست
به دورانی تو را در نوجوانی
نشان دادم مسیر زندگانی
نصیحت کردمت اما تو را هوش
نبودت تا کنی حرف مرا گوش
ولی اکنون که دنیا را بدیدی
به هر گفتار من اکنون رسیدی،
اگر خواهی نسوزی روز دیگر
نما در گوش خود این حرفِ آخر
به آن گودال آتش پس نظر کن
بُوَد این حاصلت، از آن حذر کن
خدا شاید ببخشد هر چه بودی
نبخشد آنچه از مردم ربودی
ببین قبرت پُر از آتش، پُر از مار
همین باشد سزای شخص بدکار
اگر خواهی که در آتش نسوزی،
شوی آسوده از این تیره روزی،
به سرعت توبه کن از هر خطایت
کنون جبران نما جُرم و جفایت
حرام و شبهه برگردان به مردم
که محصولت نگردد مار و کژدم ....»
شنیدم حرف او ، جایم بدیدم
به وحشت ناگهان از جا پریدم
تفکّر پس نمودم در کلامش
خدا رحمت کند، بادا سلامش
که بیدارم نمود از خواب سنگین
گشودم چشم خود را جانب دین
تمام مال و اموالم نهادم
به سختی حقِّ مردم را بدادم
کنون بار دگر من آس و پاسم
ولی پاک از گناه اختلاسم
گمانم حق کس بر گردنم نیست
کنارم هم کسی غیر از زنم نیست
مگس ها جمله از دورم پریدند
که شیرینی دگر در من ندیدند
کنون مردم مرا مجنون بخوانند
مرا دیوانه ای اَبلَه بدانند
میان مردمانی غالبا دزد
ندارد پاک و سالم اجرت و مزد
مخالف گر شوی در بستر رود
شوی بین خلایق پَست و مردود
ولی عیبی ندارد، گرچه سخت است
خدا داند چه شخصی تیره بخت است
امیدم رحمت و فضل الهی است
که شُویَد از نهادم هر سیاهی است.

پی نوشت

انقلابی دیگر لازم است


انقلاب یعنی دگرگونی
یعنی تغییر و تحول
یعنی زیر و رو شدن....

سال 57 انقلاب شد جهت بهتر شدن اوضاع
اما انصافا چه چیز بهتر شد؟

در زمان شاه دزدی می شد
بعداز انقلاب هم می شود منتهی نامش را گذاشته اند اختلاس و البته مقدار آن هم بیشتر شده است

در زمان طاغوت بی عدالتی بود
الان هم هست منتهی بسیار شدیدتر 

قبل از انقلاب اشرافی گری و رانتخواری بود 
بعداز انقلاب هم وجود دارد منتهی فاحش تر و وحشتناک تر....

دادگاهها شلوغ تر
طلاق بیشتر
افسردگی زیادتر 
دین گریزی گسترده تر
و....

اما براستی چرا انقلاب سال 57 چیزی را بهبود نبخشید؟
و چرا در این ایام نارضایتی مردم به حد انفجار رسیده است؟

جواب روشن است
چون مردم از عملکرد مسئولین و فساد دستگاههای دولتی به تنگ آمده اند
اما مگر این مسئولین و مدیران فاسد و نالایق از کجا آمده اند؟
مشخص است که از بین مردم بر آمده و بر مسند خویش تکیه کرده اند

شما  در ادارات و سازمانها به ندرت با کارمند با وجدان و وظیفه شناسی برخورد می کنید
کارمند جزئی که رشوه میگیرد همان کسی است که اگر دستش به پست بالاتری برسد مجری اختلاسهای چند هزار ملیاردی خواهد شد

ایراد انقلاب 57 این بود که در آن زمان فقط طبقه‌ی حاکم را عوض کرد ولی مردم را تغییر نداد
البته مردم هم تغییر کردند منتهی به سمت منفی 
 مردم بهتر نشدند
امین تر نشدند
 منصف تر نشدند
کوشاتر نشدند 
بلکه مردم حریص تر و بی حیا تر و بی انصاف تر و راحت طلب تر شده اند 

پس انقلابی دیگر لازم است
و این بار  مردم باید دوباره انقلاب کنند
منتهی انقلاب در خود
مردم باید عوض شوند
باید تغییر رویه دهند
آنگاه خواه ناخواه حاکمان هم عوض خواهند شد

بنده مطمئن هستم که اگر دهها بار دیگر هم انقلاب شود و شکل حکومت در ایران عوض شود جامعه به سمت بهبودی نخواهد رفت مگر اینکه مردم تغییر کنند...

بنابراین اگر خواهان پیشرفت و بهبود اوضاع مملکت هستیم باید دوباره انقلاب کنیم انقلاب در خود
انقلاب در تک تک ما ایرانیان
انقلاب برای بهتر شدن در تمام زمینه ها 
انقلاب به سمت کمال انسانی....

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.