خزان انتظار.

مقدمه

در این دوران تاریک غیبت بنده خود و دیگران را به صبر و انتظار و آمادگی برای بهار ظهور دعوت میکنم همانطور که سپیده ی سحری پس از ظلمت شب پدیدار خواهد شد در این روزگار سیاه  نیز امید زیادی به فرج  داریم

آخرین تغییرات:
توسط
در اینجا شاعر خود و دیگران را به صبر و انتظار و آمادگی برای بهار ظهور دعوت میکند
ای دل غم دیده از هجران یار
ای که سوزی در خزان انتظار
در شب هجران دگر زاری مکن
شکوه از هر درد و بیماری مکن
پس رها کن صحبت از بود و نبود
از لب خشکیده ی زاینده رود
گریه بر این وضع زجر آور بس است
نوحه از بیداد ویرانگر بس است
ساحل زاینده رود از اشک ما
کی شود آباد و سبز و با صفا؟
جز فلاکت در میان گرد و دود
سهم مردم گو در این دوران چه بود
وای از این ظلمی که بر مردم شود
بدتر از آن چون شرافت گم شود
دیگر از شعر سیاسی دم نزن
عیش غفلت پیشگان بر هم نزن
بره کیشان را رها کن با علف
زندگی کن با نگاهی بر هدف
بره ها سرهایشان پایین بود
مزرع دنیا بر ایشان دین بود
دین ما اما به جز جانانه نیست
خانه ای ویرانه یا یارانه نیست
پس تو دیگر از گرانی ها مگو
از فساد و ظلم جانی ها مگو
هر زمان تنها تو از درمان بخوان
گر دعا خوانی تو از باران بخوان
تا رها سازم دیار بره ها
آسمان پویم به جای دره ها
یونجه ها سبز از بهاران تو نیست
این خزان رنگ نگاران تو نیست
بهر ما هم عاقبت آید بهار
می شود پایان زمان انتظار
چون که او آید بهاری دیگر است
فصل ما از هر بهاری خوشتر است
پس جهان را با امیدش زنده کن
بره ها را با علف شرمنده کن.....

پی نوشت

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.