راهکاری برای روان تر سرودن اشعار ( در حال ویرایش )

مقدمه

به نام داناي يگانه‌اي كه رسيدن به مراتب كمال و مدراج دانش و آگاهي را مختص انسان قرار داد و هر روز دريچه ي تازه‌اي از علوم و فنون را بر ديده‌ي مشتاق آدمي باز نمود و جامعه‌ي بشري را هر روز در زمينه‌هاي علوم مختلف روشن تر و داناتر از قبل مقرر فرمود.

 و سپاس فراوان از آن قادر متعالي كه در كام انسان زباني قرار داد تا قادر به بيان احساسات دروني خويش باشد و به واسطه‌ي زبان اظهار عشق نمايد..... 

و چه سخت است تصور جهاني بدون وجود گفتار، و چه زيباست در اختيار داشتن زباني كه با آن بتواني هر آنچه در دل داري بر آن جاري سازي.......

 از قدر و منزلت زبان همين بس كه وقتي عالي ترين  مراتب انساني بدست مي‌‌آيد آدمي به مقام «كليم اللهی » می رسد و بزرگترين نعمت الهي يعني وحي بر او نازل مي‌گردد.

البته همین زبان اگر در اختیار شیطان قرار گیرد منشا دهها گناه خواهد بود

 قدر و منزلت زبان تا حدي است كه حضرت علي عليه‌السلام مي‌فرمايند:
«شخصيت هركس زير زبانش نهفته است»

 و به راستي تا آدمي زبان نگشايد بسيار مشكل مي‌توان از شخصيت او آگاهي يافت.

و اما عالي ترين ، زيباترين و شگفت انگيزترين شكل گفتار، زبان شعر است كه به راستي از حد هنر فراتر رفته است و اگر به دنبال جايگاهي براي آن باشيم باید آن را در قرارگاهی پايين تر از مقام وحي جستجو کنیم.

 از زمانهاي قبل از اسلام بلندترين قله‌هاي شعر بوسيله‌ي شاعران عرب فتح شد بطوري كه تا آن زمان هيچ مليت و قومي در اين زمينه به پاي اقوام  عرب نرسيده بودند. و شاید به دلیل وجود جایگاه ممتاز شعر در میان اعراب بوده است که قرآن مجید با چنان فصاحت و بلاغتی بر مردم آن زمان  تلاوت گردید و چنان نتیجه ی شگفت آوری را به بار آورد.

البته نيازي به توصيف جايگاه شعر در زبان عرب نيست اما آنچه مسلم است بعد از ورود دين مقدس اسلام به سرزمين عزيزمان ايران، زبان فارسي بطور شگفت انگيزي تحت تاثير اشعار و زبان عربي قرار گرفت و شعراي فارسي زبان با سرودن اشعار فارسي در قالب و بر وزنهاي اشعار عربي به يكباره جهش فوق‌العاده‌اي در سرودن شعر بوجود آوردند.

 از زمان رودكي و شاید کمی پیش از آن كه در واقع اولين قطعات شعر فارسي در شكل نو سروده شد، اين نور اميد در دلها تابيد كه زبان شيرين پارسي زنده و جاويد باقي خواهد ماند.

اما به واقع در دوراني كه تهاجم الفاظ و اصطلاحات عربي مي‌رفت تا زبان فارسي را به تاريخ بسپارد بزرگ‌ مرد تاريخ ادبيات جهان «فردوسي کبیر» با تلاشی خستگي ناپذير و در طي سي سالي كه به سرودن شاهنامه پرداخت باعث شد اميد به حفظ زبان فارسي را به يقين مبدل سازد و زبان فارسي را در چرخه‌ي گفتار انساني تثبيت نمايد. و اگر امروز زبان فارسي با داشتن ستارگان درخشاني چون نظامي و مولانا و سعدي و حافظ و صائب و پروين و شهريار و ... به شايستگي در آسمان ادبيات جهان خوش مي‌درخشد مديون آن يگانه‌ي آسمان ادبيات جهان ، «فردوسي بزرگ» هستيم.

از يكي از متفكران مصري سؤال شد چه اتفاقي افتاد كه بعد از فتح مصر توسط مسلمانان عرب، زبان مصری بطور كامل محو و نابود گشت و زبان عربي جايگزين زبان مصري باستان شد بطوری كه امروز هيچ اثري از زبان مصري باقي نمانده است؟

او در جواب پاسخ داد: مصري‌ها همانند ايرانيان بزرگ مردي چون فردوسي نداشتند تا زبان مادری ‌شان را از تهاجم زبان عربي محفوظ دارد لذا زبان مصر باستان به تاریخ پیوست و متاسفانه محو نابود گشت......

 پس درود بر آن راد مرد فداكاري باد كه سي سال عمر عزيزخویش را براي حفظ زبان فارسي هزينه نمود و چه خوش نتيجه داد بطوري كه امروز با داشتن گلهاي معطري چون سعدي و حافظ و ... از زبان فارسي لذت مي‌بريم و در ميان همه‌ي زبانهاي زنده‌ي عالم به خود مي‌باليم و افتخار مي‌كنيم كه فارسي زبانيم. 

«گوته» شاعر بزرگ آلمان مي‌گويد: 
به فرض که در ادبيات زبان فارسي فقط يك ديوان حافظ وجود داشته باشد مي‌ارزد كه انسان زبان فارسي را بياموزد و از آن لذت ببرد.... 

از ديروز و امروز و در فرداهاي هميشه‌ي تاريخ اين افتخارات حاصله از زبان فارسی و اين ارزش‌ و بها را مديون فردوسي عزيز هستيم ، پس سلام و رحمت خداوند بر آن خورشيد آسمان ادبيات جهان باد، درود بر او كه در سالهايي كه هجوم الفاظ عربي مي‌رفت تا آرام آرام زبان فارسي را همانند زبان مصري به تاريخ بسپارد او آمد و جوانمردانه در مقابل اين تجاوز عظيم ايستاد و چه سر بلند بیرون آمد. 

درود بر او كه در زمانهايي كه دانشمندان بزرگ ايراني همانند خيام و ابوريحان و رازي و ابن سينا... كتابهاي خود را به زبان عربي مي‌نوشتند او ايستاد و در زمان اوج بكارگيري الفاظ عربي با وسواسي خاص  با استفاده از واژه‌ها و اصطلاحات فارسي شاهكاري را خلق نمود كه نه تنها مهمترين تاثير را در حفظ زبان فارسي داشت بلكه خود به عنوان یکی از  بزرگترين و ارزشمند ترین آثار ادبي، در تاریخ ادبيات جهان جاودانه گشت.

 تصور جهان بدون فردوسي تصور ايران بدون تمام افتخارات ادبی اش را تداعي مي‌كند چرا كه اگر كوكب فردوسي ندرخشيده بود شاید ستارگانی چون نظامي و مولانا و سعدي و حافظ و صائب و پروين و شهريار و ... هرگز در آسمان ادبيات جهان چنين خوش ندرخشيده بودند براي درك بهتر این مطلب، لحظه‌اي خود را به جاي يك نفر مصري قرار دهيم تا به عظمت كار فردوسي بيشتر پي ‌ببريم.

البته ارزش کار فردوسی فقط در زنده نگاه داشتن زبان فارسی خلاصه نمی شود، بلکه پس از غلبه ی اعراب بر ایرانیان ، آنگاه که می رفت تا هویت والای  ایرانی به فراموشی سپرده شود، فردوسی با شاهکاری به نام «شاهنامه » دوباره آن هویت متعالی را در کالبد ایرانیان دمید و آن غرور ملی و  تاریخ افتخار آفرین را دگر باره احیا نمود ، هویتی که امروز نیز در هیاهوی مدرنیته و مادی گرایی از یک سو و ریا کاری و دین فروشی از سوی دیگر می رود تا به فراموشی سپرده شود. 

پس بر ما لازم است، با مراجعه به گنجینه های فرهنگی خویش از گم کردن هویت والای انسانی خود جلو گیری نماییم و بار دیگر در سطح جامعه  شاهد ارزش های والای انسانی، دینداری و اخلاص ، مهر و وفا، گذشت و ایثار، و رشادت و مردانگی و......باشیم . 
انشاالله
روح فردوسی  شاد ،

و نام و مرام و زبانش هميشه در تاريخ، زنده و پاینده و جاويد باد.

در اینجا بنده به نوبه ی خویش بعنوان تشکر از فردوسی کبیر چند بیتی  تقدیم می کنم:

آخرین تغییرات:
توسط
به نام خدا خالق هر اثر
پدید آور وحی و شعر و هنر
بگویم سپاس و درود و سلام
به فردوسی فاضل و خوش کلام
کنون ای ابر مرد ایران زمین
گوارای روحت بهشت برین
که گفتار ما زنده از کار توست
از ایمان و اخلاص و ایثار توست
به اانسان به هر دوره در زندگی
نشان داده ای شیوه ی بندگی
کنون رستم و بیژنت زنده اند
به اشعار نابت فروزنده اند
تو هم زنده ای تا جهان زنده است
که اینجا زبان از تو پاینده است
زمانی حسودان تو را سد شدند
یقین از دنائت چنین بد شدند
اگر بر حسودان تحمل نبود
که آید تو را از هنر نفع و سود
ولیکن تو سودت ببردی درست
که بر هر زبان نام نیکوی توست
تو ذاتا خودت گنج پر مهره ای
به عزت به کل جهان شهره ای
حسودان چه کم منفعت برده اند
که در قلب مردم دگر مرده اند
تو را در ادب تاج گیتی سزاست
که صد عنصری پیش فضلت گداست
کجا رفته محمود و آن سکه ها؟
چه کس می برد ننگ و آن لکه ها؟
تو بودی درخشان به دوران خویش
ولیکن حسودان زدندت به نیش
تملق سرایان که بی مایه اند
به چشمان انسان چنان سایه اند
چنان ابر تاری که روی مثال
بپوشد رخ شمس زیبا خصال
تو را هم حسودان چنین کرده اند
لذا در مقابل چنان پرده اند
اگر نور شمسی بتابد به جمع
چه شخصی طلب می کند نور شمع؟
نگردد یقین جلوه گر کوکبی
مگر آنکه آید به عالم شبی
تو خورشیدی و دیگران کوکبند
لذا جملگی طالبان شبند
ولی عاقبت ابر و شب می روند
جماعت خوش از شمس تابان شوند
کسانی که در رتبه پایین ترند
تملق سرایان بی گوهرند
به هر دوره اغلب چنین بوده است
که این رسم افراد آلوده است
خصوصا به ایران همین رسم زشت
مصائب به تاریخ ایران نوشت
که هر دوره گنجی فروزان و پاک
چنین از حسادت رود زیر خاک
خسی چون توانش بزرگی مباد
به راه بزرگان نماید فساد
به جز خود نخواهد کسی را عزیز
بپوشد گهر را همین خاک ریز
نکو بوده خود را به بالا برد
که خود از گهر سود اعلا برد
ولی پلکان تو را بشکند
که از اوج شوکت به خاکت زند
لذا حاکمان هم که نادان ترند
تملق پذیر و تهی پرورند
ولی هر که را حق بخواهد بلند
نیاید بر او از حسودان گزند
تو را هم خدا داده اجر و مقام
به رغم حسودان بی شان و نام
هنرمند با دین و ایمان تویی
یقین زنده با نام ایران تویی

پی نوشت


تحولات در شعر فارسی از رودکی تا امروز

از زمان رودکی تا حافظ شعر فارسي مداوم در حال رشد و تكامل بود تا اينكه در زمان حافظ اين تكامل به اوج خود رسيد و به راستي تا كنون كسي بعد از حافظ از اوج كار او فراتر نرفته است. بطوري كه اگر قله‌ هاي ادبيات فارسي را تجسم كنيم بزرگاني چون فردوسي و نظامي و مولوی و سعدي و حافظ هر کدام را در اوج قله ای خواهیم یافت و ديگر هم عصرانشان  را پايين‌تر از ايشان مشاهده خواهيم نمود.  اما متاسفانه پس از حافظ هرگز فتح چنان قله های عظیمی را از کسی شاهد نبوده ایم.

ولی  واقعاً چه اتفاقي افتاده كه در طي چندين قرني كه از عصر حافظ مي‌گذرد هرگز كسي نتوانسته است خود را به آن قله ها‌ي عظيم نزديك نمايد ، حقيقت اين است كه تا زمان حافظ شاعراني كه در اوج قرار می گرفتند چيزهاي نويي را ارائه می نمودند و به نوعی در سبك سرودن  اشعار، هركدام تحولي شگرف ايجاد می كردند البته اين تحولات هر كدام به نوبه ی خود در جهت مثبت بود و شعر فارسي را به كمال لطافت و ظرافت نزديك‌تر می نمود. 
اما متاسفانه پس از حافظ اكثر  شعرا تكرار گوي گفته‌ي متقدمين بودند.

 گرچه بعد از حافظ نيز تغييراتي در سبك اشعار پديد آمد و مثلاً جناب صائب سبك اصفهاني (هندي) را به اوج رسانيد اما از ديد عموم مردم اوج كار صائب از اوجي كه حافظ به آن رسيده بود بسيار فاصله داشت. 
لذا مشاهده‌ مي‌كنيم كه پس از چندي از سبك هندي استقبال چندانی صورت نگرفت و سبك بازگشت به جاي آن به صحنه ی ادبیات وارد شد اما چون در سبك بازگشت نيز كسي نتوانست به اوج برسد تا زمان ظهور نيما يوشيج نه چندان موفق به كار خود ادامه داد. 

به راستی نيما و هم فکرانش درست تشخيص داده بودند كه بايد و لازم است در سبك سرودن اشعار تغييری  صورت پذيرد اما متأسفانه راهی را که آنها نشان دادند، راهی به سمت بالا نبود. البته ابتکار ایشان باعث گشت افراد بیشتری بتوانند احساسات خویش را در قالب شعر بیان کنند و به این وسیله جمع بیشتری از مردم را در دامنه ی شعر فارسی قرار داد و لذا شعر از جهت کمیت رشد نمود که  این مطلب بزرگترین مزیت شعر نو می باشد اما متاسفانه فاکتور کیفیت که در بحث هنر بسیار بالاتر از بحث کمیت است رشد منفی یافت، بطوري كه هم اكنون با گذشت بيش از نيم قرن از بوجود آمدن شعر نو هيچ تغيير زيبايي در شعر فارسي نه از جهت شكل ظاهر و نه از جهت محتوا  پديد نيامده است. 

خصوصا وقتي كه مردم از شعر نو مطلب قابل فهمي را درك نكنند خواه ناخواه نسبت به آن بي توجه خواهند شد، مسئله‌اي كه عموم مردم تا حدود زيادي به آن رسيده اند و علي رغم سعي بسياري از نوسرايان و حامیان این سبک، هر روز بي توجهي توده ی مردم نسبت به اين سبك ادبی، بيشتر و بيشتر شده چنانچه خصوصاً با بوجود آمدن «موج شعر حماسي دفاع مقدس » نماي شعر نو در پرتو انوار شعر دفاع مقدس بسیار بي جلوه و كم رنگ گشته است. 

آري نياز به تغيير و تحول در شعر فارسي لازم بود و نيما و همفكرانش اين نياز را به خوبي تشخيص داده بودند اما متاسفانه راهی برای بهتر شدن اشعار ارائه نكردند. باید به این نکته توجه نمود که ارزش هنر در ظرافت و لطافت آن است هر چه ظرایف و لطائف یک اثر هنری بیشتر باشد ارزش و بهای آن افزوده خواهد شد و به طبع شعر که بالاترین هنر انسانی است از این قائده مستثنی نیست لذا تحول در شعر نیز  بایستی در این جهت صورت پذیرد کما اینکه از رودکی تا حافظ واقعا چنین بوده است. 

چنانچه در خانه‌اي كه ما زندگي مي‌كنيم اگر از رنگ و روي آن خسته شده باشیم و بخواهيم اين يكنواختي كسالت آوری که بر فضای خانه مستولی گشته است را برطرف كنيم هرگز گچ‌بري‌ها و آئينه كاريهاي سقف و ديوار را خراب نمي‌كنيم و به جای آن آثار هنری، تکه های سنگ و کلوخ و آجر را به طور نا هماهنگ و نا موزون به سقف و دیوار نمی چسبانیم و اگر چنین کردیم هرگز آن را هنر نمی نامیم، بلکه  اگر رنگ و روي خانه از بين رفته است آن را دوباره زيباتر از قبل با يك رنگ آميزي دلپذير جلوه ی تازه ای می بخشيم . 

قطعا بین معماری و بنایی تفاوت بسیاری باید قائل شد، در معماری روح هنر حرف اول را می زند در صورتی که وجود هنر لازمه ی بنایی نیست. 
 
     متاسفانه با ابداع شعر نو تغیيرات هنرمندانه و زیبایي در شعر فارسي بوجود نيامد، شكل ظاهر و محتواي اشعار زيباتر نشد بطوري كه شعر نو به هيچ عنوان هم  از نظر موسيقائي و هم از جهت محتوا به هیچ عنوان هم طراز اشعار كلاسيك نيست و متاسفانه اکثر اشعار نو حتي مفهوم درستي را هم در ذهن خواننده و شنونده تداعي نمي‌كنند گر چه معدود اشعاری را در این میان می توان یافت که به واقع روح شعر در آنها جاری است اما متاسفانه این قبیل اشعار در میان این خیل بی شمار بسیار اندکند.....

متاسفانه بر نقاشي نیز چنين بلایايي وارد  آمده است، به اصطلاح نقاشاني كه حتی قادر به كشيدن يك چهره‌ي انسان هم نيستند با مخلوط نمودن چند رنگ بطور مشوش و اتفاقي، به خيال خودشان به سبك جديد نقاشي می كشند. 
بعضي‌ها هم كه از خود فكر و ايده‌اي ندارند و فقط توجه مي‌كنند ديگران چه چيز را بعنوان مد به آنها معرفي مي‌نمایند همان اشکال مشوش و نا موزون و اعصاب خرد كن را به ديوار منازل خود مي‌زنند تا امروزي شده باشند!.....

  اين افراد، غافل از اثرات روحي بدي كه چنين نقاشي‌هایی  بر روح انسان مي‌گذارد مرتب در جلوي چشم خويش تصاوير چندش آوري را  قرار مي‌دهند كه نه تنها هيچ آرامشي را به انسان نمي‌بخشند بلكه هر روز انسان را بدخلق‌تر و افسرده‌تر مي‌نمايند و مي‌بينيم كه هر روز مراجعين به روان‌شناسان و پزشكان اعصاب و روان بيشتر و بیشتر مي‌شود و این موضوع یکی از عوامل متعدد در بوجود آمدن ناراحتی های روحی و روانی محسوب می شود. 

البته از مردم عوامی که بدون توجه به اصول زیبا شناسی فرضا بر اساس مد روز چون پوشیدن شلوارهای پاره مد میشود تنها به صرف مد بودن شلوار پاره ای را دو برابر شلوار سالم مشابه خریداری می کنند و با افتخار می پوشند، پسند کردن آثار فوق، بعید و دور از انتظار نیست.

همين اثرات مخرب را برخي از جملات مشوش و نامفهوم که به نام شعر نو خوانده می شود، بر روح و روان انسان مي‌گذارد كه توضيح در اين زمينه از مقوله‌ي بحث ما خارج است.

به هرحال علاج كار در نوآوري شعر اين نيست كه بنايي را كه بيش از هزار سال با خون دل خوردن‌هاي بزرگاني مانند فردوسي به اينجا رسيده است يك شبه خراب كنيم و چون به واقع قادر به سرودن اشعاري حتي در حد گذشتگان نيستيم چيزهايي را به نام شعر به هم ببافيم كه گاهی حتي خودمان هم از درك معاني آن عاجز باشيم.
 واقعيت اين است كه نو سرایان غالبا وقتي در سرودن اشعار كلاسيك كم آورده اند براي ماندن در كورس رقابت با شعراي ديگر متوسل به شعر نو شده‌اند. 

البته شاید بنده در جایگاه مناسبی برای بیان این مطالب نباشم و ممکن است این گفتار به طبع بسیاری از افراد خوش  نیاید، اما آنچه گفتنی بود بیان شد ،تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.


و اما پیشنهادی برای روان تر شدن اشعار

اکثر مردم بر اين امر واقفند كه زبان عربي فصيح‌ترين زبان رايج دنياست چنانچه حق تعالي خود در قرآن مجيد به اين نكته اشاره فرموده است. اما يكي از رموز قرآن و شايد يكي از دلايل فصاحت آن اين است كه در كتاب خدا هیچ سكته‌ و مکث اجباری وجود ندارد چنانچه اگر كسي بخواهد (والبته بتواند) حتي تمام قرآن را يك نفس و پي در پي تلاوت كند در آن هرگز به مكث و سكته‌اي برخورد نمي‌كند.

 مسلماً‌ اشعار نیز هرچه مکث و سكته ی كمتري داشته باشند روان‌تر و خواندن آنها راحت‌تر و دلنشین تر خواهند بود و بالعكس هرچه در اشعار مکث و سكتة بيشتري وجود داشته باشد خواندن آنها مشكل تر و خسته کننده تر بوده و از اين جهت خواننده خيلي زود از خواندن شعر سير و دلزده خواهد شد.

اما دليل اينكه در قرآن مجيد سكته‌اي وجود ندارد اين است كه اولاً‌ در هيچ جاي آن دو حرف با علامت ساكن پشت سرهم نيامده است. 
ثانياً علامت ساكن هرگز بر روي حرفي قرار نگرفته است كه حرف ماقبل آن داراي يكي از حركات بلند 
( آ ، او ، ای) باشد.

رعايت اين نكته در شعر فارسي نيز سبب خواهد شد در آن هيچ سكته‌اي بوجود نيايد. 
البته حروف ماقبل حرف «ن» با صداي بلند ( مانند تابان ، قانون ، شیرین و نظایر آن )و همچنين كلمة انتهائي هر مصرع از اين قاعده مستثني است زيرا در پايان هر مصرع معمولاً  خواننده مكث مي‌كند كه البته اين مكث سكته تلقي نمي‌شود. به شرط آنكه كلمة پاياني مصرع خود بطور ذاتي داراي سكته نباشد مانند كلمة « داركوب » كه در آن پس از « دار » مکثی اجباری نهتفته است.

وجود سكته در شعر فارسي اگر چه در خواندن معمولي شعر مشكل چنداني ايجاد نمي‌كند اما زماني كه يك شعر بصورت آواز يا سرود خوانده مي‌شود سكته براي خواننده ايجاد مشكل خواهد كرد براي مثال: 

در شعر زيباي:
 (غمت در نهانخانة‌ دل نشيند) 
در بيت:‌
مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي
زبامي كه برخاست مشكل نشيند

وقتي كه خواننده ی سرود به كلمه ی « برخاست » مي‌رسد به ناچار يا بايد پس از اين كلمه مكث کامل نمايد كه اين مكث در كيفيت سرود تاثير نامطلوب خواهد داشت و يا اينكه پس از كلمه ی « برخاست » حرف «و» اضافه نمايد تا به اين وسيله از سكته براحتي بگذرد .
 ضمن اینکه حتی با اضافه کردن حرف «و» نیز  از کلمه ی « بر خاست » به راحتی نمی گذرد و این کلمه به طور کامل تلفظ نمی شود زیرا در اینجا دو حرف «س« و «ت» با حرکت ساکن ، پشت حرف «خ» با صدای بلند «آ»(خا) آمده است که این شکل از سکته یعنی قرار گرفتن دو حرف ساکن پس از یک هجای بلند ایجاد سکته ی  بسیار سنگینی می کند که گذشتن از آن بسیار مشکل است.

نمونه ی عملي اينچنين تغييرات در شعر كه توسط خواننده گان انجام مي‌شود زياد است براي مثال:‌

در شعري كه آقای آهنگران در زمان جنگ می خواندند در قسمتي از آن چنين آمده است:

يا زجان بايد گذشت
 يا كه بايد داد، سر

كه ايشان اين قسمت را به اين صورت مي‌خوانند :
يا زجان بايد گذشت
يا كه بايد داد و سر

 البته در بسياري از موارد شاعر خود مي‌تواند با بكارگيري كلمات مناسب از ايجاد سكته جلوگيري نمايد 
براي مثال مصرع زير را در نظر بگيريد: 

ديريست  كه دلدار پيامي نفرستاد

مشاهده می کنیم که پس از دو کلمه ی « دیریست » و « دلدار » مکث و به تعبیری سکته ای وجود دارد حال تصور كنيم اگر شاعر به جاي كلمة‌ « دلدار » از كلمة مترادف آن يعني« جانانه » استفاده مي‌كرد يكي از دو سكتة‌ اين مصرع برطرف مي‌شد.
 دليل اين امر روشن است ، با مراجعه به اوزان عروضي مشاهده مي‌كنيم كه اين شعر داراي 14 هجا مي‌باشد اما اگر اين مصرع را بخش كنيم مي‌بينيم كه مصرع شامل 12 بخش (سیلاب) است. 
كمبود دو بخش در اين مصرع ايجاد دو مکث اجباری نموده است. چنانچه كلمة‌  «جانانه » را به جاي « دلدار »  قرار دهيم يك بخش به مصرع فوق اضافه مي‌شود كه در نتيجه يكي از مکث ها بر طرف مي‌شود. زيرا كلمة « دلدار » داراي دو بخش (دل + دار) مي‌باشد كه البته بخش « دار » علی رغم اینکه یک سیلاب تلفظ می شود اما به جاي دو هجاي قاعده اوزان عروضي قرار گرفته است و حال آنكه كلمة‌ «جانانه » داراي سه بخش (جا + نا + نه) است كه جاي سه هجا قرار مي‌گيرد.

☆☆☆☆☆☆

 در مصرع:

پيكي نداونيد و سلامي نفرستاد

چون مصرع فوق شامل 14 بخش است و هر بخش به جاي يك هجا قرار گرفته است در آن سكته‌اي مشاهده نمي‌شود و شعر بصورت روان و راحت خوانده مي شود.

نكتة  ديگر اينكه برخي از كلمات بطور ذاتي داراي سكته مي‌باشند مانند:‌

 (كامران- كارزار- داشتن-خاك نشين – آفتاب - سودمند ، شیرزاد و ...)

در تمام کلمات فوق یکی از حروف میانی دارای حرکت ساکن می باشد که بعد از حرفی با صدایی بلند آمده و ایجاد سکته کرده است .

نوع دیگر از این کلمات مانند : (مهرداد ، شهردار ، سردخانه ، دردمند ، تلخ کام ، و .....   ) در میان خود دارای دو حرف ساکن می باشند که این حروف ساکن پشت سر هم آمده اند .

و در قسمی دیگر از کلمات ، سکته در پایان کلمه نهفته است مانند:

برخاست ، بیست ، بافت ، کاشت ، دوخت  و ...........

در این گونه از کلمات مشاهده می کنیم که دو حرف با حرکت ساکن بعد از حرفی با حرکت بلند آمده است که مکث شدیدی را ایجاد می نماید اگر اینگونه از کلمات در انتهای هر مصرع قرار بگیرند مشکلی در تلفظ آنها وجود ندارد اما اگر در ابتدا و یا در میان مصرع واقع شوند حتما در تلفظ آنها دچار مشکل خواهیم شد .

اما گاهي شنيده مي‌شود كه برخي از كلمات را افراد بصورتي ادا مي‌كنند كه سكتة آنها محو مي‌شود مثلاً كلمة « دوسْتان» را « دوسِتان» و « روسْتا » را بصورت « روسِتا » تلفظ مي‌كنند.

اما برخي از كلمات نيز هستند كه هم بصورت با سكته و هم بدون سكته تلفظ مي‌شوند مانند كلماتي همچون « مهربان » ، « آشکار » و « روزگار » كه اگر بصورت « مهرْبان » و « روزْگار » تلفظ شوند همراه با سكته و اگر بصورت « مهرَبان » و « روزِگار » تلفظ شوند فاقد سكته خواهند بود.

مشاهده میکنیم که در کلمه ی « مهربان » دو حرف «ه » و « ر » هر دو ساکن بوده و پشت سر هم آمده است حال اگر به حرف « ر » حرکت فتحه بدهیم  سکته بر طرف می شود . و در کلمه ی «روزگار» حرف « ز » با حرکت  ساکن پس از حرفی آمده است که دارای حرکت بلند «او» می باشد ( رو ) و حال آنکه وقتی ما حرف « ز » را با حرکت کسره ادا می کنیم سکته برطرف می گردد.

به هر حال بنده پيشنهاد مي‌كنم براي روان ترشدن اشعار بهتر است در قواعد اوزان عروضي بخش بخش كلمات را به جاي هجاها قرار دهيم يعني هر بخش از كلمه به جاي يك هجا  در قالب اوزان عروضی قرار گيـرد. کـمـا اینکه  بنده خـود اين قاعده را در تمام اشعار مندرج در این سایت رعايت كرده‌ام به طوری  كه در اشعار این سایت موردي از سكته وجود ندارد. البته اين در صورتي است كه اشعار آنگونه خوانده شوند كه منظور بنده بوده است و الا براي مثال در مصرع:

«كجا سايه‌اي شمس تابنده ديد»

اگر كسي آن را بصورت «كجا سايه‌اي شَمْسْ تابنده ديد» بخواند مسلماً  پس از كلمة (شمْسْ) سكته‌‌اي وجود خواهد داشت و حال آنكه منظور بنده در اين مصرع به اين صورت بوده است كه (تابنده) صفت و (شمس) موصوف ‌باشد بنابراين مصرع فوق بايد چنين خوانده شود:

«كجا سايه‌اي شمسِ تابنده ديد»

به هر حال بنده  فكر مي‌كنم با اجراي اين طرح اشعار فارسي از سكته مبرا خواهند شد كه در اين صورت مسلماً اشعار روان‌تر سروده شده و خواندن آنها راحت‌تر خواهد بود. البته این موضوع تنها یک پیشنهاد است و اصراری برای اجرای آن توسط  دیگران ندارم و مسلما اجرای این پیشنهاد توسط دیگران نیز ، برای بنده  هیچ استفاده ای را در بر نخواهد داشت بلکه اگر شاعر محترمی این نکته را رعایت کند انشاالله اشعارش روان تر خواهد شد که البته این موضوع خواست قلبی هر شاعری است.

والسلام

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.