خاطره ای از اولین دیدار یار. &

مقدمه

شاعر در اینجا به یاد اولین دیدارش با نگار و آرزوی دیدار مجدد او عاشقانه می سراید:

آخرین تغییرات:
توسط
یاد آن ساعات بارانی به خیر
با تو چون در آسِمان بودم به سیر
در زمستان بود و بر من نو بهار
اوّلین دیدار و صحن انتظار
خوشتر از شمس فروزان آمدی
در بغل با ماه تابان آمدی
بوی تو آنجا گلستان کرده بود
آن زمستان را بهاران کرده بود
در تعجب مانده بودم آن زمان
از دو چشم بی فروغ مردمان
دلبری اینگونه زیبا در حضور
مردمان اما تمامی خواب و کور
هر کسی دنبال کار و بار خویش
من فقط بودم کنار یار خویش
دیدمت با قامتی چون سرو ناز
در تمنایت شدم غرق نیاز
چونکه من دیدم تو را با آن شکوه
واله گشتم مثل سنگی پای کوه
روی زیبا من فراوان دیده ام
خوشگل و رعنا هزاران دیده ام
از تو امّا آنچه دیدم از صفا
می توان خواندش فقط روی خدا
آنچه موسی دیده بود از کوه طور
من بدیدم در رخت وقت حضور
پس تمنایی دل از جانان نمود
چشم زیبای تو هم احسان نمود
با سخاوت مِثلِ باران، مِهرِ خویش
مرحمت کردی تو از اندازه بیش
رفتم از هوش و جهان وارونه شد
ابتدای عاشقی آنگونه شد
پس به خود چون آمدم پنهان شدی
رهسپار وادی هجران شدی
رفتی و دنیای عاشق شد خراب
مانده ام در اوج درد و التهاب
رفتی و خون شد دلم از رفتنت
ای سر و جانم به قربان تنت
من به یادت زنده ام با خاطرات
خاطراتی بهر من شرط حیات

پی نوشت

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.