غریبی عاشقی در دیار خویش

مقدمه

در اینجا از تنهایی و بی کسی عاشق سخن به میان آمده است

آخرین تغییرات:
توسط
 عاشق تنها
روز و شب تنها دراین دنیای سرد
بی تو می سوزم میان رنج و درد
در میان درد و غم بیچاره ام
بهر درمان در جهان آواره ام
من غریبم بی تو با اقوام خویش
آشنا گردیده ام با زجر و نیش
همچنان طفلی دراین شهر غریب
می روم هر سو به دنبال حبیب
کودکی بی بنیه ام در سوز و تب
گریه شد تنها سلاحم روز و شب
کس نمی فهمد دلیل گریه ام
ناامید از مردم و خیریه ام
هر طبیبی عاجز از درمان من
جملگی بیگانه با جانان من
کس نمی داند که را گم کرده ام
جز تو من کی رو به مردم کرده ام
راز ما هرگز نگنجد در سخن
غیر عاشق کس نفهمد حال من
حاجتم تنها تو می دانی و بس
جز تو هم میلم نمی باشد به کس
پس سکوتم از بیانم خوشتر است
غیر از آن محفل که در آن دلبر است
ای تمام آرزوهای دلم
چاره کن الساعه کل مشکلم
طاقتم دیگر سرآمد ای عزیز
از وفا باران مهرت را بریز
کن دوا هر دردم از لبخند خویش
تلخی کامم ببر با قند خویش

پی نوشت

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.