نمایش عاشق و معشوق. &

مقدمه

در اینجا عاشق از اجرای بد نقش خود در نمایش عشق گلایه می کند

آخرین تغییرات:
توسط
من نبودم هرزه چشمی بین راه
تا تو را در کوچه بینم با گناه
گر تو را دیدم خدا اینگونه خواست
صحنه گردانی که حُکمش کارِ ماست
آنچه کردم در نمایشنامه بود
در نمایش کی کسی خودکامه بود؟
روی صحنه مرد و زن چون تار و پود
هر یکی آید به نقشی در وجود
من در این اجرا فقیری بینوا
نقش من دلدادگی در ماجرا
دلبری کردن فقط نقش تو بود
چونکه یزدان اینچنین حکمی نمود
بر تو فرمان داده شد:«ای شاه پاک
یک نظر کن بر گدایی روی خاک
دلبری کن از گدای خانه ات
تا شود در یک نظر دیوانه ات»
چونکه در دنیا تو بودی بهترین
دلبری کردی به طرزی دلنشین
پس گدا از جان و دل شد عاشقت
گرچه من هرگز نبودم لایقت
صحنه گردان صحنه در دست تو داد
اختیارم را سر زلفت نهاد
پس بگفت آن عاشقت دیوانه کن
بعد از آن دنیای او ویرانه کن
ای عجب اما از آن یار شریف
پادِشاهی اینچنین پاک و لطیف
چشم مستت گرچه کارش عشوه بود
با هزاران عشوه احسانم نمود
بر کف دستم نهادی گوهرت
مرحبا بر خوی عاشق پرورت
دعوتم کردی که آیم خانه ات
بهر آن مهمانی شاهانه ات
هر تماشاچی که دیدت اینچنین
سوت و کف زد با هزاران آفرین
من که غافلگیر چشمانت شدم
محو و ماتِ مهر و احسانت شدم،
متن خود را پس در آن هول و ولا
گم نمودم اتفاقاً از قضا
پس نفهمیدم چه شد در اوج کار
حالتی شد در ورای انتظار
آن جواهر را که دادی بر گدا
شد رها از دست مستِ بینوا
بر زمین افتاد و گم شد بختِ من
شد شروع انتظار سخت من
چون رها شد دامن ات از بین دست
پس عیان شد دوره ی زجر و شکست
نقش خود را من نکردم خوش ادا
بین گدایی هم نیامد از گدا !
آرزویم در کنارت بودن است
راه دیدار تو را پیمودن است
لیکن ای جانانِ جان، یار شفیق
با کبوتر کی شود بازی رفیق؟
گر مرا هم سلطنت او داده بود
چون توام رخسار نیکو داده بود،
می گرفتم بار خوشبختی به دوش
می شدم همخانه ات در عیش و نوش
با تو وقتی شد نمایش ها تمام
خارج از دید فضول این عوام،
صحنه ی کار بزرگی پیش روست
آنچه عمری عاشقت را آرزوست
چون نمایش ها شبی پایان شود
نوبت پیوند جسم و جان شود
می خرامم با تو بر روی چمن
آنچنان با هم چنان یک جان و تن

پی نوشت

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.