حاکمان و مردمان

مقدمه

خداوند حکیم در قرآن کریم سوره ی مبارکه ی هود آیه 113 مردم را از سازش با ستم منع می فرماید و به آنهایی که با ظالمان سازش می کنند وعده ی عذاب داده است:

پرش به ناوبریپرش به جستجو
وَلَا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِيَاءَ ثُمَّ لَا تُنْصَرُونَ

و (شما مؤمنان) هرگز نباید با ظالمان همدست و دوست شوید و به آنها  دلگرم باشید و گر نه آتش (کیفر آنان)  شما را هم فرا خواهد گرفت و در آن حال جز خدا هیچ دوستی نخواهید داشت و هرگز کسی شما را یاری نخواهد کرد

در این صفحه ضمن بیان یک داستان تاریخی  نسبت مستقیم مردم و حاکمان ، و چگونگی ارتباط این دو با هم  تشریح شده است. 

به نسبت حاکمان را با خلایق
مثل باشد خلایق هرچه لایق....

 ( و انصافا امروزه مصداق این حکایت در جامعه ی ما چقدر محسوس و ملموس است..... ) 

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

.

آخرین تغییرات:
توسط
نسخه چاپی شعر
نتیجه ی سکوت مردم در برابر ظلم حاکم ستمگر....
زَمانی پادِشاهِ بیسوادی
حُکومت کرده بر خلق بلادی
ولی او را وزیری نکته دان بود
که آگاه از مرام مردمان بود
به روزی با وزیرش گفتگو کرد
از احوال خلایق پُرس و جو کرد
که آیا با حکومت این خلایق
مخالف بوده یا اکثر موافق ؟
بگفتش: « خاطرت راحت که ملت
نفهمد فرق بین ارج و ذلت
که این مردم نظیرِ برّه باشند
چه در شهر و چه کوه و درّه باشند
کسی اینجا مخالف با شما نیست
که درک و جرأت این ادعا نیست
به هر سو چون بِرانی، می پذیرند
که همچون گلّه دنبال امیرند »
ولی سلطان دلش نامطمئن بود
که او را ترس و نادانی به ژِن بود
بفرمودش: « یقین در باورم نیست
که ناراضی میان کشورم نیست »
بگفتش : « بی خیال از مردمان باش
خوش و آسوده خاطر هر زمان باش
که با مردم تو هر ظلمی نمایی
کسی هرگز نگوید در خطایی
اگر باور نداری امتحان کن
چنین خود امتحانی رایِگان کن،
بگو هر کس رَوَد از کوچه بیرون
دهد او سکه ای را طبقِ قانون....»
پس از آن حکم قانون آنچنان شد
به هر جا رفت و آمد طبق آن شد
جماعت هم عوارض را بدادند
سپس پا از گذر بیرون نهادند
خبر آمد که آن فرمان شاهی
شود اجرا به هر جایی که خواهی
وزیر اما بگفتش: روی مردم
مضاعف کن فشارت با تورم
برای امتحان از روزِ دیگر
عوارض را بفرما ده برابر»
بفرمود: « این عمل مشکل نگردد؟
عذابی یک زمان بر دل نگردد؟»
بگفتش: « آنچه می گویم عمل کن
اگر دیدی مخالف ، پس جدل کن»
عوارض شد پس از آن ده برابر
دلیلش هم بُوَد ارزِ شناور
جماعت همچنان گردن نهادند
عوارض هر چه تعیین شد، بدادند
خبر آمد که مردم می پذیرند!
کماکان هم دعاگوی امیرند!
خلایق راضی و صندوق دولت!
لذا پُر شد چنین از جیب ملّت
از این رو شاه ظالم با خوشی گفت:
«چه راحت شد فراهم پول هنگفت!
ولی مردم چرا خِنگ و حقیرند؟
که از ما هر فشاری را پذیرند؟!»
بگفتش: «اینکه اینجا امر سهل است،
که بیش از این جماعت رام و اهل است
بفرما هر که رد شد از خیابان
یکی از جمله مأمورانِ سلطان،
کند انگشت خود در گوش آن فرد
به آرامی و یا با سوزش و درد
بدان با این عمل هم در نهایت
نبینی اعتراضی یا شکایت»
بفرمودش: «چرا شوخی نمایی!؟
فراموشت نمی باشد کجایی؟!
مگر خواهی سَرِ ما را سَرِ دار؟!
که دعوت می کنی ما را به این کار!
بترسم ناگهان شورش نمایند
به سوی قصر ما یورش نمایند»
در این کشور به پا گردد بلایی
میان فتنه گردد کودتایی
بگفت: « این را من از شوخی نگفتم
مگر من اهل هزل و حرف مُفتم
شما راحت چنین فرمان بفرما،
اگر شد درد سر آن عُهده ی ما....»
به هر صورت به صد اصرار و اکراه
پذیرفت این ستم را حضرتِ شاه
پس از چندی خبر آمد که ملت
کماکان راضی اند از جور و ذلت!
ولی سلطان خبر باور نمی کرد
خیالی هم چنین در سر نمی کرد
که آخر از چه رو اقشار ملّت!
تحمّل می کنند این بار ذلت؟!!......
بفرمودش: « خودم باید ببینم
لذا باید که با مردم نشینم....»
از این رو مردمان را مژده دادند،
تصاویر و بَنِر هر جا نهادند،
که می آید فلان جا در فلان روز
به دیدار عمومی شاه دلسوز!
خلایق را چنان شوری بپا شد
که صدها تن به زیر دست و پا شد!
بیامد شاه و زد در نطق خود لاف
امان از دست آن سلطان حرّاف
بگفت:
الهی تا قیامت زنده باشید
که من از بهرتان خدمتگزارم
به جز فکر شما کاری ندارم....»
تملّق ها میان گفتگو کرد
سپس از حال مردم پرس و جو کرد
بفرمود: « ....این زمان گر مشکلی هست،
کسی را هم اگر دردِ دلی هست،
برای حلِّ آن مشکل بیاید،
مسائل نزد ما مطرح نماید »
ولی در آن میان از وضع موجود
کسی نا راضی و شاکی نمی بود
جماعت بهر حاکم شد دعاگو
یکایک مُخلص و یار و ثناگو
ولی یک دفعه مردی با جسارت
به عکس دیگران گفت از خسارت!
بگفت: « ای پادشاه پادشاهان
تویی پشت و پناه بی پناهان
یقینا هر که را اهل نجات است
اطاعت از شما از واجبات است
مضافا وضع کشور خوب و عالی است،
مداوم حال ما حالی به حالی است،
فقط چون رفت و آمد ها زیاد است،
ترافیک شدیدی در بلاد است،
لذا مشکل بُوَد کمبود مأمور
برای اَخذِ پول و فعل ناجور
که ساعتها به صف جان می ستانند،
که انگشتی به گوش ما رسانند
لذا خواهش کنم در حدِّ مقدور
دهید افزایش تعداد مأمور،
که با این مرحمت روی ترحم
بگیرید این فشار از دوش مردم
بزد چشمک به سلطان پس وزیرش،
به این معنی که دیدی عیب و گیرش؟!
از این رو شاه از این نقد و تقاضا
تعجب کرد و شد گیج از روعایا
لذا شد کله قندی در دلش آب
ولیکن زد تَشَر با حفظ آداب
بفرمود: « از چه رو کاری نکردید؟
بلا نسبت شما مسئول و مَردید؟!
شما را می دهم این لحظه دستور
کنید السّاعه استخدامِ مأمور
که دیگر مردمان در صف نمانند
سُرود خوشدلی با هم بخوانند »
بگفتش پس وزیر : « ای والی ما
ببخشید از کرم بی حالی ما
که مأموران خود افزون نماییم
از این بُحران وطن بیرون نماییم »
جماعت یک صدا از جا پریدند
هورایی خاطر سلطان کشیدند.
پس از آن مردمان شادان و سرمست
برفتند از حضور حاکم پست
لذا سلطان که مردم را چنین دید،
به هنگام سواری بهترین دید،
بگفت: « این مردمان بی لیاقت،
که باشند اینچنین غرقِ حماقت،
بُوَد لازم که بیش از این بکوشیم
به هر نحوی خلایق را بدوشیم ....»
مقرر شد قوانینی پُر از جور
که ملّت لِه شود هر گونه، هر طور
جرائم شد مُقرر بهرِ هر فرد،
که بند کفش خود درکوچه شُل کرد
دلیلش هم بیان شد اینکه شاید
خطر از بهر آن خاطی بیاید....
به این صورت چنان شد وضع آنان
که از پول هوا نگذشته سلطان
برای هر تَنَفّس در دقایق
طلب شد پول قبضی از خلایق
از این رو چون که مردم در فشارند
کلاهی پس سر هم می گذارند
یکایک جان یکدیگر بگیرند،
که خود از شدّت سختی نمیرند
سه نوبت هم سه جا کاری نمایند
که از انجام خرجی بر بیایند ....
اگر ظلم و جفا در کشوری هست،
تجاوز بر حقوق دیگری هست،
اگر بینی به دقت ؛ مرکز آن
بُوَد در کاخ کج بنیان سلطان
که از خوب و بدی هر جا زیاد است
نشان از حاکمان آن بلاد است
سلاطین هر مسیری را پذیرند
خلایق آن روش را پی بگیرند
در آنجا هم که حاکم شد ستمگر
نیامد از جماعت کارِ دیگر:
.... برادر می رُبود اموال خواهر
همان خواهر بزد تیغی به مادر
غریب و محرم و همسایه و دوست
بکَند از هرکه شد در آن وطن پوست
عجب اوضاع آنان خر تو خر بود
که آتش از وزیر بی پدر بود....
از این رو گوهر انسان بدل شد
میان مردمان ضرب المثل شد:
اگر حاکم کند در کوچه ای « قوز»
کند ملّت پی اش پیوسته «چلغوز»
ولی فواره چون تا حد سر گشت
ندارد چاره ای جز راهِ برگشت
پس از چندی به ظلم و جور و بیداد
بر آمد از خلایق داد و فریاد
جماعت خسته از آن وضعِ موجود
بپا شد یک صدا چون آتش و دود
به سوی حاکمِ ظالم خروشید
کفن بر قامت سلطان بپوشید
پس از آن ماجرای انقلابی
حکومت شد در آنجا انتخابی
لذا مردم کسی را برگزیدند
که جز نیکی از او چیزی ندیدند
مقرر شد در آنجا عدل و انصاف
پس از آن شد جماعت از بدی صاف
به نسبت حاکمان را با خلایق،
مَثَل باشد: « خلایق هر چه لایق »......

پی نوشت

شهید مظلوم دکتر بهشتی می فرماید:

   از نظر اسلام، ستم پذیری فرقی با ستم كردن ندارد. ستم پذیران همان قدر کناهکار محسوب می شوند که ستمکاران گناه کارند

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
تحریم و فشار اقتصادی سخت است
بر دل به مثال آتشی در رخت است
اما نکشد رئیس و حاکم سختی
سختی همه سهم مردم بد بخت است
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

حکایت ضحاک در شاهنامه

داستان ضحاک یکی از عبرت آموز ترین قصه‌های شاهنامه است :
  
۱ - ضحاک عرب است و پایتخت او بیت‌‌المقدس است ولی بر ایران ‌زمین سلطه‌دارد ، چه رویای عجیبی است این کابوس فردوسی .
  
۲ - شیطان در هیأت یک آشپز به‌ استخدام دربار در‌می‌آید و برای نخستین‌بار به ضحاک گوشت می‌خوراند .
  
طعم پرندگان بریان به ‌مذاق ضحاک خوش ‌می‌آید و تصمیم به تشویق آشپز جدید می‌گیرد .
  
۳ - ضحاک ، آشپز را به‌حضور ‌می‌طلبد و از او تمجید می‌کند و به‌او می‌گوید چه دستمزدی برای این غذای لذیذ طلب‌می‌کند ، آشپز که همان شیطان است می‌گوید بوسه بر شانه‌های شاه بهترین پاداش برای من است .
  
شاه از این تملق خوشش ‌می‌آید و اجازه بوسه می‌دهد !
۴ - روز بعد شانه‌های شاه زخم‌ می‌شود و پس از مدتی ‌زخم‌ها باز می‌شوند و دو مار سیاه از زخم‌ها بیرون‌می‌آیند ، مارها تمایل‌دارند از گوش‌های ضحاک به‌داخل روند و مغز سر او را بخورند !
  
شیطان اینبار به هیأت حکیم ظاهر‌ می‌شود و می‌گوید تنها ‌‌راه بقای شاه این ‌است که هر‌ روز دو‌ جوان را قربانی‌کند و مغز سر آنان را به‌ مارها بدهد تا سیر شوند و اشتهایی برای خوردن مغز شاه نداشته‌باشند !
  
۵ - هر‌ روز دو پسر جوان ایرانی به قید قرعه دستگیر ‌می‌شوند و به آشپزخانه دربار آورده‌ می‌شوند ، ظاهرا عدالت برقرار است و به‌کسی ظلم‌نمی‌شود .
  
ولی روزانه مغز سر دو‌ جوان ، غذای مارها می شود ، باشد که مغز شاه سالم ‌بماند .
  
قیمت مغز شاه سالانه بیش از هفتصد‌ مغز جوان است!
  
۶ - هیچکس جرأت مقاومت ندارد و ایرانیان کماکان دچار این گفتمان هستند که : «بگذار همسایه فریاد بزند ، چرا من ؟؟ » و خشنودی هر خانواده ایرانی این‌است که امروز نوبت جوان آن‌ها نشده‌است: «از ستون ‌به ‌ستون فرج است»
  
۷- «ارمایل» و «گرمایل» که اداره‌کننده آشپزخانه دربار هستند تصمیم‌ به‌ اقدام می‌گیرند ، البته نه اقدامی «رادیکال» بلکه اقدامی «میان‌دارانه»
  
آن‌ها فکر می‌کنند که اگر هر روز یک ‌جوان را قربانی‌کنند و مغز سر آن ‌جوان را با مغز سر یک‌ گوسفند مخلوط ‌کنند ، مارها تغییر طعم مغز را متوجه نمی‌شوند و با ‌این‌حساب آن‌ها می‌توانند در طول یک سال ، سیصد و شصت و پنج جوان را نجات‌دهند!
  
جالب اینجاست که مارها «مغز» می‌خواهند ، مغز !
  
نه قلب ، نه جگر ، نه ران ، نه دست ، فقط مغز!
  
هرکس که مغز ندارد خوش‌بگذراند ، مارها فقط مغز طلب‌می‌کنند .
  
۸ - اقدام میان دارانه دو آشپز جواب ‌می‌دهد ! مارها طعم مغز مخلوط را تشخیص‌ نمی‌دهند و هر روز از دو ‌جوان که به آشپزخانه سلطنتی سپرده‌ می‌شوند یکی آزاد می‌شود ! ارمایل و گرمایل خشنودند که در‌سال ۳۶۵ نفر را نجات داده‌اند ، نیمه پر لیوان !
  
۹ - ارمایل و گرمایل هر روز یک جوان را آزاد‌ می‌کنند و به‌او می‌گویند سر ‌به‌ بیابان بگذارد و در شهرها آفتابی‌ نشود که اگر معلوم ‌شود او از آشپزخانه حکومتی گریخته ، هم او خوراک مارها می‌شود و هم سر ارمایل و گرمایل .
  
۱۰ - «کاوه » آهنگر بود و سه‌ جوانش خوراک مارهای حکومتی شده‌بودند ، کاوه رادیکال بود ، اگر ارمایل و گرمایل هم سه‌جوان داده بودند شاید رادیکال شده بودند .
  
۱۱ - ضحاک مار‌‌دوش تصمیم‌ می‌گیرد از رعایا نامه‌ای بگیرد مبنی ‌بر این‌که سلطانی دادگر است !
  
رعایا اطاعت ‌می‌کنند و به‌ صف می‌ایستند تا طوماری را امضا‌کنند به‌نفع دادگری ضحاک !
  
می‌ایستند و امضا‌ می‌کنند ، در صف می‌ایستند و امضاء می‌کنند ، در صف می‌ایستند و ....
  
۱۲- نوبت به کاوه می‌رسد ، امضا‌ نمی‌کند ، طومار را پاره‌می‌کند ، فریاد‌ می‌زند که تو بیدادگری .
  
کاوه نمی‌ترسد!
  
۱۳- فریاد کاوه ، ضحاک و درباریان را وحشت‌زده می‌کند : این فریاد دلیرانه شمارش معکوس سقوط ضحاک است.
  
۱۴ - کاوه آهنگر پیشبند چرمی که هنگام کار بر تن می پوشید را بر سر نیزه میکند و این پرچم نماد قیامش میشود ، درفش کاویانی .
  
۱۵ - با پیوستن جوانان آزاد شده از مسلخ ضحاک به کاوه ، قیام علیه ضحاک آغاز می شود .
  
فردوسی بزرگمرد ایران زمین چه حکایت زیبایی را نقل میکند ....
و این واقعیت تلخی است که عموم مردم ایران در طول تاریخ در زیر بار ظلم به راحتی سکوت اختیار کرده اند....
و این رویه همچنان ادامه دارد.......

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆


زنده باد مسئولین جمهوری اسلامی ایران......!!!!

با وجود چنین سیاستمدارانی که امروزه در ایران حکومت می کنند برای بنده ثابت شده است که نه تنها آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند که هیچ کس و هیچ قدرت دیگری از اسرائیل و انگلیس گرفته تا داعش و عربستان و همچنین ملت قهرمان ایران هیچکدام در برابر ایشان هیچ غلطی نمی توانند بکنند.....

سال 1396 در جریان انتخابات ریاست جمهوری مردم بینوای ایران که از وضعیت حاکم بر جامعه و شرایط ناگوار زندگی شان خسته شده بودند به سوی صندوق های آرا هجوم آورده و در اعتراض به وضع موجود و برای مخالفت با سیستم حاکم به کسی رای دادند که فکر می کردند وی چهره ای در مقابل نظام است در حالی که واقعا او برای عموم مردم ایران بدترین گزینه بود.....

چند ماه بعد وقتی مردم فهمیدند که چه کلاه گشادی سرشان رفته است ؛ دست به شورشی بی سابقه زدند اما کاری از پیش نبردند.....

پس از اعتراضات مردمی دولت برای اینکه مردم را به غلط کردیم بیندازد پس از اغتشاشات مزد مردم را داد و با ایجاد تورمی بی سابقه فقط در عرض حدود پنج ماه ارزش پول ایران را پنج برابر کاهش داد و دلار 3 هزار تومانی را به 15 هزار تومان رساند....
تورمی که در طول تاریخ ایران سابقه نداشته است....
البته لازم به ذکر است که یارانه همچنان همان 45 هزار تومانی است که در زمان دلار هزار تومانی تصویب و پرداخت می شد.....


در این بین مردم بینوا کمپین تحریم خرید خودروهای ایرانی را نیز به راه انداختند اما با این حال لگنی به نام پراید از حدود 20 ملیون تومان به حدود 40 ملیون تومان رسید.....
و جالب اینکه مردم قهرمان ایران برای خرید همان لگن های کذایی صف کشیدند.....

خلاصه اینکه خدمت دولتمردان ایران عرض می کنم که همچنان راحت  سوار بر خر مراد باشید و هر غلطی که خواستید بکنید  زیرا در مقابل شما هیچکس هیچ غلطی نمی تواند بکند
پس خیال تان راحت:

همچنان مردم سواری می دهند
پیش تان تن را به خواری می دهند....

همچنین به هموطنان فهیم و عزیز خود عرض می کنم که:

قدر مسئولین جمهوری اسلامی ایران را بدانید که ایشان شایسته ترین حاکمان برای شما هستند....

الهی به پای هم پیر شوید

به نسبت حاکمان را با خلایق 
مثل باشد خلایق هرچه لایق.....

18 شهریور 1397

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.

نظر توسط احمدیان

سلام حکایت جالبی بود
درود بر شما
اما به نظر شما قسمت پایانی ماجرا کی در ایران محقق میشه
در پاسخ به احمدیان

نظر توسط Mofidifar Admin

سلام
ببخشید بنده غیبگو نیستم اما در جواب حضرتعالی عرض می کنم که

باری نبرد برای کس اسب چموش
دوشیده شود همیشه حیوان خموش

از گرده ی مردمان سواری گیرند
گر توده ی ملتی نیاید به خروش....

نظر توسط

سلام و تشکر از قریحه دلنشین تان
کانال تلگرامی یا پیج اینیستاگرام ندارید که اشعارتون انتشار داده شده باشه؟
در پاسخ به

نظر توسط

سلام بر شما
ممنونم از حضرتعالی به خاطر اظهار لطف تان

بله اینستا و کانال تلگرام دارم اما در آنها خیلی کم فعالیت می کنم

بیشتر اشعارم در این سایت درج شده
اگر به صفحه ی اصلی بروید از آنجا راحت تر به موضوعات مختلف دسترسی خواهید داشت

صفحه ی اصلی:


https://www.mofidifar.com

سلامت باشید ان شاءالله

نظر توسط

گوه زیادی میخوری مراقب باش رودل نکنی
در پاسخ به

نظر توسط

نگران نباشید سهم شما سر جایش هست

الحمدلله نعمت زیاد است
شما هم بفرمائید بخورید
نوش جان تان

به نسبت حاکمان را با خلایق
مثل باشد خلایق هر چه لایق.....

نظر توسط Mofidifar Admin

با عرض سلام
حکایت ضحاک را به افتخار شما هموطن غیور در قسمت پی نوشت درج کردم باشد تا این حکایت عبرت آموز تکانی به مغز های خوابیده تکانی دهد......

سلامت باشید ان شاءالله

نظر توسط دیلمی

آدم باش.
آدم باش.
آدم باش.
در پاسخ به دیلمی

نظر توسط دیلمی

آقای مفیدی‌فر،این سخن را به آن فرد گفتم که اهانت کرده بود.
در پاسخ به دیلمی

نظر توسط Mofidifar Admin

بله متشکرم
متاسفانه برخی حتی در مجامع و محافل ادبی هم ادب را مراعات نمی کنند.....

نظر توسط ملودی

سلام، خداقوت براستی شمابینظرید ،و رسالتی که خداوند به شما سپرده به درستی انجام دادید و قطعااین عمری که ازخداوندبه امانت گرفتید بیهوده تلف نشده و به حق استفاده کردیدو برای دیگران هم سود و فایده داشته ازخداوندمنانبهترینهاروبراتون آرزو دارم .درپناه حق حفظ باشید.
در پاسخ به ملودی

نظر توسط Mofidifar Admin

سلام بر شما هموطن عزیز و بزرگوار

ممنونم از لطف حضرتعالی و ابراز محبت تان

این حسن نظر حضرتعالی نشان از بزرگواری شماست

سلامت و موفق و سرافراز باشید ان شاءالله