حالت اضطرار و کرامت امام رضا علیه السلام

مقدمه

با عرض تبریک  ولادت با سعادت حضرت ثامن الحجج

امام علی ابن موسی الرضا علیه السلام

حکایتی از شفا یافتن نابینایی در حرم آن امام همام خدمت شما تقدیم می کنم

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆


 

آخرین تغییرات:
توسط
نسخه چاپی شعر
حالت اضطرار و کرامت امام رضا علیه السلام
حضرت ثامن الحجج (ع) در طوس
شاه و مسکین بیایدش پا بوس
آن امام رئوف ما حاضر
تا نماید عطا به هر زائر
او بُوَد شمس و ما گیاهانیم
او دهد نور و ما گل افشانیم
زنده در پرتو رضا(ع) باشیم
راضی از رحمت خدا باشیم
لطف او را یقین نهایت نیست
در حریمش ندیده رحمت کیست؟
شاه و مسکین گدای درگاهش
جان به قربان شوکت و جاهش....
شد زمانی جناب نادر شاه
جانب صحن و از قضا در راه،
در کناری علیل و کوری دید
پس کریمانه حال وی پرسید
کور بیچاره شرح حالش گفت
از گرفتاری و عیالش گفت...
پس بگفت او که من دو سالی هست
کرده ام خود به این مکان پیوست
بسته ام خود به پنجره فولاد
با هزاران امیدِ استمداد
بلکه روزی امام ما از فضل
نور چشمی به من نماید بذل
روز و شب از رضا شفا خواهم
نور و بینائی از رضا خواهم
شاه دانا به رسم استمداد
با صلابت بر او بزد فریاد:
« بی خبر! مدت دو سال اینجا
بی جهت مانده ای چرا بر پا؟!
واقعاً گر تو صاحب دردی
این زمان در حرم چه می کردی ؟!
ای گدا از چه رو شدی کاهل؟
از زیارت ندیده ای حاصل
تا حرم ساعتی روم اکنون
چونکه آیم من از حرم بیرون،
باید از دست حق شفا گیری
چشم بینایی از رضا گیری
گر نگیری شفا در این نوبت
گردنت را زنم به یک ضربت »
شاه ایران سریع و محکم رفت
زهره ی کور بینوا هم رفت
کور درمانده حال دیگر شد
اینچنین بی قرار و مُضطر شد
او بدانسته گفته ی نادر
با عمل می شود از او صادر
پس به سختی به سوی حق نالید
تا دهد پرتویی به او خورشید
گرچه او مدت دو سالی بود
با امامش بگفته از مقصود،
منتها پیش از این در آن محضر
حال زارش نشد چنین مُضطر
اضطرارش لذا ثمر بخشید
شد نصیبش کرامت خورشید
چون چنین بی قرار و مُضطر گشت
نور بینائی اش لذا بر گشت....
حال مُضطر کلید هر قفل است
دل که مضطر شود، به حق پیوست
رحمت حق به روح نادر باد
در پناه امام هشتم شاد.......
.

پی نوشت

اگر برای منظوم کردن این حکایت اجر و پاداشی باشد آن را به روح عظیم و عزیز نادر شاه افشار تقدیم می کنم

جهت شادی روح آن بزرگمرد تاریخ جهان صلوات

اللهم صل علی محمد و آل محمد

و عجل فرجهم

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
  
 ماجرای شفای بیمار سرطانی و
 نماز اول وقت 
خاطره ای ازآقای مهندس گرایلی سازنده ی تونل کندوان
سال ۱۳۷۹ در خدمت مرحوم ابوی برای عیادت دوست بیماری رفته بودم...
پیرمرد شیک و کراوات زده ای هم آنجا حضور داشت، برحسب اتفاق ، چند دقیقه بعداز ورود ما اذان مغرب میگفتند... آن آقای پیر کراواتی، باشنیدن اذان کیف چرمی ظاهرا گرانقیمتش را باز کرد و سجاده اش را درآورد و زودتر از سایرحضار مشغول نماز شد!
شخصا برای من جالب بود که یک پیرمرد شیک و صورت تراشیده و کراواتی اینطور مقید به نماز اول وقت باشد...
بعداز اینکه همه نمازشان را خواندند ، مرحوم پدرم خطاب به ایشان با صدای بلند(بدلیل سنگینی گوش پیرمرد) گفتند:
آقای مهندس، قضیه نماز اول وقت و مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودکی و رضاخان را برای مجتبی تعریف کنید ... دوست دارم از زبان خود جنابعالی بشنود...
حس کنجکاوی ام تحریک شده بود که بدانم ماجرا از چه قرار است که، آقای مهندس لبخندی زدند و ماجرا را اینطور شرح دادند:
مدتی بود که از طرف سردارسپه(از القاب رضاشاه) مسئول اجرای قسمتی از طرح تونل کندوان درجاده چالوس شده بودم..،
از طرفی فرزند دومم که پسر بزرگم می باشد مبتلا به سرطان خون شده بود، دکترها حتی اطباء فرنگ جوابش کرده بودند و خلاصه هر لحظه منتظر مرگ بچه بودیم.
خانمم یکروز گفت که برای شفای بچه بیا برویم مشهد دست به دامن امام رضا شویم...
البته تا آن موقع من این حرفها را قبول نداشتم ولی چون مادر بچه خیلی مضطرب و دلشکسته بود قبول کردم...
مشهد که رسیدیم تقریبا آخر شب بود، فردا صبح بچه را بغل کردم و رفتیم حرم...
وارد صحن که شدیم، خانمم خیلی آه و ناله و گریه میکرد... گفت برویم داخل که من امتناع کردم گفتم همین جا خوب است و...
خلاصه خانمم بچه را از من گرفت و گریه کنان رفت داخل به سمت ضریح و....
یک ملای پیری توجه مرا بخودش جلب کرد...
روی زمین نشسته بود و سفره ی کوچکی که مقداری انجیر و نبات خرد شده در آن دیده می شد مقابلش پهن کرده بود و مردم به صف ایستاده بودند...
هر کس مشکلش را به آن آخوند پیر می گفت و او یا چند عدد انجیر یا مقداری نبات درون دست طرف می گذاشت و بنده خدا خوشحال و خندان تشکر می کرد و می رفت.
به خودم گفتم عجب مردم احمق و ساده ای داریم ما... پیر مرد چطور همه را دلخوش میکند؟ آن هم با انجیر یا تکه ای از نبات!
حواسم از خانم و پسرم پرت شده بود و تماشاگر این صحنه بودم که شیخ نگاهی به من انداخت و بعد با دست اشاره کرد یعنی بروم جلو...
رفتم جلو سلام کردم ... بعداز لحظاتی به من گفت:
حاضری با هم شرطی بگذاریم؟!
گفتم:
چه شرطی؟... برای چی؟!
شیخ گفت:
قول بده در ازای سلامتی و شفای پسرت، یکسال تمام نمازهای یومیه را اول وقت بعداز اذان بخوانی!!!
خیلی تعجب کردم... آخر او قضیه ی بیماری پسرم را از کجا می دانست؟... این چه شرطی بود؟...
کمی فکر کردم دیدم اگر راست بگوید ارزشش را دارد که یکسال نماز بخوانم... خلاصه گفتم:
قبوله!
شیخ تکرار کرد:
یکسال نماز اول وقت و سر اذان در مقابل سلامتی اولادت، قبوله؟
با اینکه تا آن زمان نماز نخوانده بودم و اصلا قبول نداشتم، گفتم:
قبوله آقا.....
هنوز دقایقی از این گفتگو بیشتر نگذشته بود که دیدم فرزند و همسرم دوان دوان از سوی صحن به طرف من می آیند و فرزند بیمارم کاملا سرحال بود که بعد از مراجعه به پزشک متوجه شدم که هیچ اثاری از بیماری در فرزندم نیست.
به خاطر همان قول بود که همواره نماز اول وقت خود را می خواندم تا اینکه روزی دیدم تعداد زیادی سرباز و تشریفات به طرف محل کارگاه ما در پروژه ی تونل کندوان می آیند فهمیدم رضاشاه برای بازدید آمده است.
ترس و اضطراب عجیبی همه جا را گرفت چرا که شوخی نبود رضاشاه خیلی جدی وقاطع برخورد می کرد.!
درحال تماشای حرکت کاروان شاه بودیم که اذان ظهر شد مردد بودم بروم نمازم را بخوانم یا صبر کنم بعد از بازدید شاه نمازم را بخوانم....
به هر حال چون برای خواندن نماز اول وقت به خودم قول داده و به آن پای بند بودم لذا وضو گرفتم و ایستادم به نماز....
در رکعت سوم نماز بودم که سایه رضاشاه را کنار خود دیدم.... خیلی ترسیده بودم..!!
اگرعصبانی می شد یا عمل مرا توهین تلقی می کرد کارم تمام بود...
نمازم که تمام شد بلند شدم دیدم درست پشت سرم ایستاده، لذا عذر خواهی کردم و گفتم :
قربان در خدمتگزاری حاضرم
شرمنده ام اگر وقت شما تلف شد و...
رضاشاه پرسید:
مهندس! همیشه نماز اول وقت میخوانی!؟
گفتم :
قربان از وقتی پسرم شفا گرفت نماز اول وقت می خوانم چون در حرم امام رضا(ع) شرط کردم و خلاصه ماجرا را برایش تعریف کردم....
رضاشاه نگاهی به همراهانش انداخت و با چوب تعلیمی محکم به یکی از آنها زد وگفت:
مرتیکه ی پدر سوخته!
کسی که بچه ی مریض اش را امام رضا شفا بدهد و نماز اول وقت بخواند دزد و عوضی نیست....!
آن کسی که دزد است تو پدر سوخته هستی نه این مرد....!
بعدها متوجه شدم آن شخص زیر آب مرا زده بود و رضاشاه آمده بود همانجا کارم را یکسره کند اما نماز اول وقت خواندنم نظرش را عوض کرده و جانم را نجات داده بود.!!
از آن تاریخ دیگر هر جا که باشم اول وقت نمازم را می خوانم و به روح مرحوم حسنعلی نخودکی فاتحه می فرستم....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.

نظر توسط ناصر

استاد من تازه به سایت شما واردشدم ازینکه شعرهایت مطالعه میکنم خیلی خوشحالم واقعا لذت میبرم ازعشعارت درمورد زمانه خیلی بجاست استاد انشاالله همیشه سالم تندرست باشید خداون پدر ومادرت رارحمت کند بااین همه شعر سرودنت ازشما بسیار سپاسگذاریم انشااله این همه اشعار بجا هدایتگر وتلنگری به بیدینان ازخدا بیخبر باشد که انشااله به راه راست هدایت شوند اگر نشون انشاالله ازصحنه روزگار ورافتند خدایارو نگدارت
در پاسخ به ناصر

نظر توسط

سلام بر شما فرهیخته ی گرامی

ابراز محبت تان نشان از بزرگواری شماست
خوشحالم که اشعار بنده ی حقیر مورد پسند و استفاده ی حضرت عالی قرار گرفته است

البته پدر و مادرم خدا را شکر زنده اند و دعاگوی شما هستند

به هر حال ممنونم از لطف حضرتعالی و ابراز محبت تان بهترین ها را از خداوند کریم برای تان مسئلت دارم

سلامت و موفق و سرافراز باشید
ان شاءالله