انتقاد از شاعران متملق و افراد سازشکاری که در مقابل ستم سکوت می کنند

مقدمه

نان به نرخ روز خورهای جامعه ی ما:

روزی در یکی از محافل ادبی اصفهان یک شعر انتقادی خواندم که مورد تحسین حاضرین قرار گرفت منتها رئیس انجمن به خاطر حفظ سمت و موقعیت خویش به بنده معترض شد و از بنده خواست که دیگر در آن انجمن شعر سیاسی انتقادی نخوانم

البته وی در پایان جلسه مرا کنار کشید و با افتخار گفت:
من خودم بیش از تو شعر سیاسی گفته ام اما اینجا جای بیان اینگونه اشعار نیست

بنده عرض کردم اگر در محافل ادبی نمی توان شعر انتقادی خواند پس کجا باید حرف دل مردم را زد؟.....
در ثانی شما فکر کرده اید هنر می کنید که در خفا شعر سیاسی انتقادی سروده و آن را جهت روزی برای خودنمایی بایگانی کرده اید؟....


و خلاصه اینگونه بود که در جواب او این رباعی را سرودم:

هر دوره به انتقاد اوضاع دیار
شعری که نهان بماند از ترس و فشار
از بهر شما تداعی اش آن مثل است:
پیراهن بعد عید و مخصوص منار.....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

اگرچه از سال 1368 دست به قلم شده و دلنوشته های خود را در قالب شعر به نظم می کشیدم اما تا سال 1384 در هیچ محفل ادبی شرکت نکرده بودم تا اینکه در آن سال به پیشنهاد یکی از دوستان شاعر برای اولین بار در یکی از انجمن های ادبی اصفهان شرکت کردم و با دکلمه ی یک شعر انتقادی مورد تشویق اکثریت حضار قرار گرفتم 

  

پس از آن نیز  چند جلسه ای در آن محفل شرکت کردم و هر بار با خواندن اشعار سیاسی جو انجمن را تحت تاثیر قرار می دادم تا اینکه در هفته ی پنجم به بنده اجازه ی شعر خوانی داده نشد

   

در پایان جلسه مدیر انجمن به بنده گفتند که شما با خواندن اینگونه اشعار باعث حساس شدن مسئولین سازمان ارشاد و اعتراض مقامات سیاسی استان شده اید و خلاصه از بنده خواستند که دیگر چنین اشعاری را در آن محفل نخوانم

   

بنده هم از آن پس تا سالها نه تنها  در آن محفل  بلکه در هیچ انجمنی حضور نیافتم اما در هفته ی بعد قطعه شعری همراه با متن زیر خطاب به مدیر انجمن و تعدادی از شعرا که مخالف شعر خوانی بنده بودند سروده  و به یکی از دوستان دادم و ایشان هم آن را  در آن جمع قرائت کردند.

        به نام خداوند علم و هنر  

با عرض سلام و ادب و احترام  خدمت همه ی شاعران آزاده و هنرمندان متعهد و تمام انسانهای پاک سرشتی که تاب دیدن ظلم و فساد و بی عدالتی را ندارند و شرافت شان ننگ سکوت را نمی پذیرد.

   

دوستان عزیز، از اینکه این افتخار نصیب حقیر گردید که طی چند هفته پنج جلسه ای در خدمت شما و در محفل صمیمی تان حضور داشته باشم  بسیار خوشحالم اما بنا به آنچه در جلسه ی قبل مدیر محترم انجمن جناب آقای..... فرمودند حضور بنده در آن جمع صمیمی شاید به فروپاشی محفل منتهی گردد  که البته هرگز راضی به این امر نیستم و لذا از این پس دلیلی برای حضور خود در آن محفل نمی بینم.

     
البته باید اشاره کنم که بنده تعمدا چنین محفلی را برای بیان اشعار انتقادی خویش برگزیدم  زیرا مخاطب حقیر در تمام آن اشعار دولت و حکومت بود و آن مکان نیز از جایگاهی حکومتی برخوردار است. بنابر این مسلما بنده از موقعیت آن محفل ارزشمند آگاه بوده  و دانسته در آن محفل قدم می نهادم.

     
اما آنان که حضور مرا تحمل نفرمودند باید  بدانند که با  پاک  کردن صورت مسئله ، هرگز مسئله ای حل نخواهد شد. و مسلما جامعه ای که بیان انتقاد در آن  جرم تلقی شود هرگز به پیش نخواهد رفت و البته حکومت هایی که چنین سیاستی را در پیش می گیرند چندان تداوم نخواهند یافت زیرا  مسلما برای همیشه به آنان که می فهمند نمی توان گفت ساکت باشید ....
 

    

و اما  همان طور که اگر کسی تفنگ به دست بگیرد و به مقابله ی با شخص یا گروهی برخیزد به طور طبیعی افراد مقابل نیز با سلاح های گرم و سرد جواب او را خواهند داد، در اینجا نیز چون ابزار انتقاد بنده  زبان شعر بود انتظار می رفت مخالفانِ حضورِ بنده،  اهل ادب و منطق باشند و جواب مرا با شعر و مقاله بدهند اما تنها جوابی که به بنده داده شد امر به سکوت و خاموشی بود و بس.... 

     
به هر حال برای آخرین بار چند بیتی را خدمت شما عزیزان تقدیم می نمایم:

 
      

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

.

آخرین تغییرات:
توسط
نسخه چاپی شعر
به هر جا ناشی و نادان وزیر است
زبان منطق و برهان اسیر است
اگر بد بوده دوران رضا خان
که می شد فرخی در کنج زندان،
مگر این دوره شاعر بوده آزاد
که گوید نقد زالوهای شیاد؟
اگر عشقی ترور می شد در آن روز
به دست عاملانی آتش افروز ،
ولی امروزه با تحقیر و توهین
شود شاعر ترور با درد سنگین
خوش آن دوران که بین آتش و دود
برای منتقد مرگ خوشی بود
در این دوران ولی مردن چه سخت است
که شاعر بینوایی تیره بخت است
عموم مردمان اکنون به خواب اند
قلم ها بند اوهام و سراب اند
به جز نامی دگر از شرع و دین نیست
نشان از حب ملک و سرزمین نیست
شهیدان از چه رو خون ها بدادند ؟
چرا در راه دین سر ها نهادند؟
چه شد پس حاصل خون شهیدان ؟
کجا رفت اعتلای دین و ایملن؟
ریاکاران اگر در صحنه آیند
به نام دین تعدی ها نمایند
از این رو گشته عادت کسب ثروت
برای دولت و اقشار ملت
در این دوران همان قدری شریفید
که مالک بر دلار و کفش و کیفید
در آن شهری که گرگان شکل میشند
و نامردان چنین دارای ریشند ،
چه می گویی تو از شادی، خردمند؟
که بر رخسار من خشکیده لبخند
که چون افکار انسان رفته در خواب
حقیقت هم به دنیا گشته کمیاب
اگر مردانگی از بین ما رفت
شرافت هم به خفت زیر پا رفت،
سزا باشد دگر چادر بپوشیم
به کنج دخمه ای گاوی بدوشیم
بود مردن چه شیرین در زمانی
که حرف حق نمی گوید زبانی
اگر لب تر کنی با انتقادات
شوی با جرم فهمیدن مجازات
اگر آن دوره عشقی خون فشان رفت
رضا خان هم به نکبت از جهان رفت
جهان از بهر شخصی تا ابد نیست
لذا در شان انسان کار بد نیست
غزل در این زمان شانی ندارد
که غیر از غم در این دوران نبارد
تعجب می کنم از بلبلی پست
که باشد در قفس شادان و سرمست
چه می گویی چنین از گلشن و گل
کجا دیدی مگر بستان و سنبل ؟
چه مرگی می زنی بیعار بنگی
که می بینی مداوم خواب رنگی؟!
چه گویی از شراب و جام و ساغر؟
بخوانی از کدامین یار و دلبر؟
بود روز عزا، رقص تو از چیست!؟
مگر مغزی میان کله ات نیست؟
اگر خوابی، خوشا بر حال شادت
نمی فهمی چه آید بر نهادت
و گر خود را زدی در خواب و مستی
بدان بی غیرت و نادان و پستی
یقین آیندگان لعنت نمایند
بر آنانی که ناحق می سرایند
اگر آزاده ای، حُرّ زمانی
و الا در صف شمر و سنانی

پی نوشت

حضرت علی (ع) بعدازدرگذشت ابوذر غفاری نزد اصحاب خود فرمودند:
من دلم خیلی بحال ابوذر می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند چطور ؟
مولا فرمودند:
آن شبی که به دستور عثمان ماموران جهت بیعت گرفتن از ابوذر به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی اشرفی به ابوذر دادند تا با عثمان بیعت کند.
ابوذر خشمگین شد و به مامورین گفت:
شما دو توهین به من کردید; اول آنکه فکر کردید من علی فروشم و آمدید من را بخرید'
دوم بی انصاف ها آیا ارزش علی چهار کیسه اشرفی است؟
شما با این چهار کیسه اشرفی می خواهید من علی فروش شوم؟
تمام ثروت های دنیا را که جمع کنید و به من بدهید با یک تار موی علی عوض نمی کنم.
آنها را بیرون کرد و درب را محکم بست مولا گریه کردند و فرمودند:
به خدایی که جان علی در دست اوست قسم ،آن شبی که ابوذر درب خانه را به روی سربازان عثمان محکم بست سه شبانه روز بود او و خانواده اش هیچ نخورده بودند.
مواظب باشیم برای دو لقمه نان بیشتر؛ در این زمانه
علی فروش نشویم.

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.