مقدمه

وقتی که معشوق به عاشق نظر لطف می کند عاشق از خاک به افلاک می رسد

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
آخرین تغییرات:
توسط
نسخه چاپی شعر
در دل نظیر آینه بینم رخ نگار
رویش بود همیشه به دل شاد و خوش وقار
مهرش به بی نهایت دل جلوه ّمی‌کند
نورش دهد به عاشق خود شان و اعتبار
در انحنای گیسوی جانان ام اسیر
به به ، اسیر او شدنم باشد افتخار
این‌جا به جهد و بازی و عشرت به هر زمان
بر موج زلف او شده‌ام صاحب اختیار
هر تار موی یار من آکنده از صفاست
من انتهای تابع عشقم به زلف یار
یارم بود به صدر هرم در جهان عشق
بودم به قعر ژرف هرم من به انتظار
تا دست من بگیرد و از این مسیر سخت
یک جا برد به نزد خودش این دل خمار
تا این که از صفای نگاهش دل امید
با یک اشاره رفته سویش مست و بی‌قرار
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
نظر نمودی و از آن دلم هدایت شد
به دست لطف تو بر من چه ها عنایت شد
تو برده ای من خاکی به اوج استغنا
که بر صعود من آن یک نظر کفایت شد
اگر چه من نه سزاوار آن عطا بودم
ولی مرام کرم بر گدا رعایت شد
بیان آنچه تو دادی نه بر زبان آید
که وصف لطف تو مافوق هر حکایت شد
منی که با پر دل با تو می کنم پرواز
دلم به یک نظرت صاحب درایت شد
یقین که من به دل عاشقان صادق نیست
خطا بود اگر از خود دمی روایت شد
وجود من به فنا رفته در همان ساعت
که حد تابع عشقم به بی نهایت شد....

پی نوشت

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.

نظر توسط

باسلام
خیلی خوب
در پاسخ به

نظر توسط Mofidifar Admin

سلام

ممنونم از نظر لطف حضرتعالی

سلامت باشید ان شاءالله