جهنم وجود خارجی ندارد بلکه در دل انسان بدکار است *

مقدمه

خدا جهنمی نساخته و نخواهد ساخت

این ما بندگان جاهل هستیم که با کارهای ناشایست و افکار و نیات پلید جهنم را می سازیم
بهشت ۰۰یا جهنم در وجود هر کس با عملکرد او بوجود می آید

کسی که نسبت به دیگران حسد می ورزد و در دلش آتش کینه و حسادت می افروزد از همین جا تا به قیامت در حال سوختن خواهد بود اگر چه خودش از این سوختن آگاهی نداشته باشد.‌‌‌‌‌‌‌‌....

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
جهنم آتش حسرت به جان است
غم و درد شدیدی در نهان است
حسودی چون شود وارد به جنت
به سوز از عیش و نوش دیگران است
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
آخرین تغییرات:
توسط
نسخه چاپی شعر
.
شبی رفتم به روی پشت بامی
که در خلوت بنوشم یک دو جامی
به لذت ‌طی نمودم ساعتی چند
شدم شنگول و مست و شاد و خرسند....
ولی یک دفعه با آن ساغر و جام
نفهمیدم چه شد افتادم از بام
به محضی چون سرم روی زمین خورد
همان دم راوی این ماجرا مرد
هنوز این جسم خاکی بر زمین بود
که روحم نزد رب العالمین بود
در آن دم چون شدم از تن مرخص
حساب چون منی باشد مشخص
از این رو آن زمان بهر مجازات
شدم رو سوی میدان مکافات
چنان اعمال من در نامه بد بود
که حقم قعر دوزخ تا ابد بود
به هر صورت در آن ساعت به اجبار
خودم رفتم به دوزخ بین کفار
به محضی چون رسیدم من به دوزخ
تو گویی گشته ام وارد به مسلخ
بدیدم عده ای مانند اسفند
میان آتشی سوزنده در بند
دلم از بهر آن بیچاره ها سوخت
وجودم از چنان زجر و بلا سوخت
لذا برگشتم و رو به خداوند
بگفتم: ای خدای بی همانند !
تو آیا آن خدای مهربانی
که هر جا حال مردم را بدانی؟
نمی بینی که مردم در جهنم
چه زجری می کشند از آتش و غم؟
دلت آیا نمی سوزد که ایشان
بسوزند اینچنین چون مرغ بریان؟
تعجب می کنم از ادعایت
دلم سوزد برای بنده هایت
که رحمی در دل یزدان شان نیست
خدا از بهر ایشان مهربان نیست
و الا بنده ات حتی خطا کار
چرا بر سوزش اش داری تو اصرار؟
چنان از وصف احسانت شنیدم
که در باور نگنجد آنچه دیدم
صفات رحم و غفرانت همین بود؟
همین اوصاف رب العالمین بود؟
یکی از جمله ماموران دوزخ
بگفت: ای لایق زندان دوزخ
چه می گویی؟ نمی دانی خدا کیست؟
کسی را رخصت این یاوه ها نیست
ولی پروردگارم با تبسم
مخاطب شد بر آن جلاد مردم
بفرمود: انتقادش نا روا نیست
گذارید اش ببینم حرف او چیست
بگفتم: آنچه را از حق شنیدم
در اینجا موردی از آن ندیدم
چه بود اوصاف روح افزای یزدان؟
چه شد پس مهر و فضل و رحم و غفران؟
به یادم آید از اوصاف داور
یکی باشد محبت مثل مادر
ولی مادر اگر در شعله می دید
به جایی بچه اش را ، کی بخندید؟
کجا مادر به جایی بی خیال است
که بیند بچه اش افسرده حال است
تو اما بنده هایت در عذاب اند
در اینجا عده ای از غم کباب اند
ولی گویا نبینی بنده هایت
که با زاری زند هر یک صدایت
در آن دوران که نادان بچه بودم
اگر کردار زشتی می نمودم
به مادر چون که می گفتم: ببخشید
ببخشید او بدون مکث و تردید
ولی گویا تو از ما کینه داری
که ما را داخل آتش گذاری
که اینجا اهل دوزخ چون به تحقیر
غلط کردم بگویندت چه تاثیر؟
بگو آخر چرا ساکت نشستی؟
چرا درهای رحمت را ببستی؟
نمی خواهی روی یک سر جهنم؟
رها سازی خلایق را از این غم؟
یکی گفت : این دو عالم در حقیقت
بنا گردیده از روی عدالت
به دنیا هر کسی پاک و صبور است
به جنت تا ابد غرق سرور است
ولی آنان که فاسد بر زمینند
به دوزخ کیفر خود را ببینند
تو گویا همچنان از باده مستی
نمی دانی میان شعله هستی
نمی دانی که باید در محافل
نگویی جمله ای بی ربط و باطل
خدا بر آن ملک گفت از مدارا :
رهایش کن که گوید حرف دل را
بگفتم : بنده را آیا توانی
کنی قربانی این جمع فانی؟
شود آیا مرا زجر و مکافات
نمایی جای این افراد بد ذات؟
فرستی اهل دوزخ را به رضوان
بسوزانی مرا پس جای ایشان
اگر باشد چنین بد حال و روزم
به جای اهل دوزخ هم بسوزم
که وقتی سطح آب از سر گذر کرد
چه فرقی می کند اندازه بر فرد؟
خدا این طرح زیبا را پسندید
به شادی از ته دل هم بخندید
به فرمان خدا اهل جهنم
به کل خارج شدند از سوزش و غم
تهی شد کل دوزخ از جماعت
که من بر جای شان بینم عقوبت
به هر صورت نشستم تا مجازات
شوم آنجا به جای مفسد و لات
ولیکن در چنان جای خرابی
در آن مدت نمی دیدم عذابی
پس از یک ساعتی چون بنده تنها
میان شعله ها ماندم در آنجا ،
خدا آمد ملاقاتم حضوری
بگفت: ای بنده ی یاغی ! چطوری؟
بپرسیدم : خدایا من به نارم
چرا پس سوزش و دردی ندارم؟
چرا پس من نسوزم در جهنم؟
چه شد پس آن عذاب و درد و ماتم ؟
خدا خندید و گفت : ای بنده ی من
تو هستی نزد من همواره ایمن
جهنم هر کسی را در دل اوست
بهشت از عطر اهلش شاد و خوشبوست
تو ناراحت شدی از سوز مردم
شدی افسرده حال از روز مردم
طلب کردی تو الطاف خدایی
که هر کس از بلا گردد رهایی
لذا من هم چنان کردم که گفتی
از آن نیت تو هم چون گل شکفتی
بهشت ای بنده ام ایجاد شادی است
جهنم جلوه ای از بد نهادی است
شود دوزخ بنا بر سوء عادت
طمع ورزیدن و کبر و حسادت
همین الان که شخصی کینه دارد
بداند آتشی در سینه دارد
ولی این آتش پر درد و سوزان
پس از مرگش شود بر او نمایان
جنان اما بنا بر خیر و نیکی است
تمام قصر جنت هم شریکی است
اگر خواهد کسی آید به جنت
یقین اول قدم باشد مروت
به جنت ذره ای بخل و حسد نیست
در اینجا موردی خودخواه و بد نیست
بخیلان و حسودان چون خراب اند
به جنت هم بری شان در عذاب اند
در آنجا هم کسی را خوش نخواهند
لذا هر دم به درد و سوز و آه اند....
☆☆☆☆☆

پی نوشت

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.

نظر توسط سلام مجتبی هستم

خیلی زیبا بود اشعارشما حسین اقا
در پاسخ به سلام مجتبی هستم

نظر توسط

سلام بر شما جناب آقا مجتبی عزیز
ممنونم از لطف حضرتعالی

سلامت باشید ان شاءالله

نظر توسط Mofidifar Admin

درود بر شما

نظر توسط حانیه

ممنونم
در پاسخ به حانیه

نظر توسط

سلام
سلامت باشید ان شاءالله