ارزش گوهر نجابت انسان *

مقدمه

در اینجا حکایت زن عفیفه ای آمده که برای حفظ عفتش از جان خویش می گذرد

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
آخرین تغییرات:
توسط
نسخه چاپی شعر
به نام خالق و پروردگاری
که ما را داده جان و اختیاری
خداوندی که هستی رحمت اوست
سماوات و زمین در خدمت اوست
چه خوش باشد که انسان هم تن و جان
گذارد در مسیر امر یزدان
زَنی زیبا که عِفّت پیشه اش بود
نجابت اصل و رکن ریشه اش بود،
اسیر دست دزدان از قضا شد
شرایط پس مهیا بر زِنا شد
ولی دزدان زن گلرو ببردند
به دستان رئیس خود سپردند
لذا سر دسته ی دزدان که زن دید
چنان زیبا رخی سیمین بدن دید،
نظر از روی شهوت سوی زن کرد
هوس بر لذتی از آن بدن کرد
از این رو جمله یاران از برش راند
سپس زن را به قصدش سوی خود خواند
ولی آن زن به فکر چاره افتاد
که شاید گردد از این فتنه آزاد
بگفت: « از این هوس صرف نظر کن
از این فعل خطا با من حَذَر کن
که آموزم تو را ورد و دعایی
که ایمن می شوی از هر بلایی»
بگفت : « این ورد همچون سد و فولاد
اگر یادم دهی گردی تو آزاد
که با آن ایمنم از تیغ دشمن
شوم از هر بلا پیوسته ایمن
ولی بر من بیاور یک علامت
اگر در ادعا داری صداقت»
بگفتش : « پس اگر باور نداری
بزن بر بنده تا ایمان بیاری
به روی جسم من کن امتحانش
که بینی حد اعجاز و توانش
لذا من این دعا را چون بخوانم
یقین از ضربه ات ایمن بمانم
دعا را چونکه خواندم پس به شمشیر
بزن بر بنده تا بینی تو تاثیر »
سپس ورد و دعایی زیر لب خواند
پس از آن مثل کوهی در میان ماند
عدو هم ضربتی زد بر سر زن
به این باور که او می ماند ایمن
ولیکن چونکه شمشیرش به زن خورد
زنِ پاک و مطهر بی صدا مُرد ....
زن از جانش در آن میدان گذر کرد
ولی از ورطه ی شیطان حذر کرد
بهای حفظ عفت گر چنین است
نثار روح او صد آفرین است
ولی گاهی اگر بی عفّتی هست
و یا بینی زنی را فاسد و پست،
دلیلش ضعف عقل و اعتقاد است
که پاکان را شرافت در نهاد است
یقین هر کس که گردد اهل تدبیر
نسازد روح خود را خوار و تحقیر
کمال آدمی در روحِ عالی است
نه در ماشین و پول و مُبل و قالی است
که انسان را بدن چون مرکب اوست
که جانش را برد تا محضر دوست
به ظاهر گرچه مرکب شیک و خوب است
تحرک چون نباشد مثل چوب است
بشر اصل وجودش را رها کرد
دلش را خوش به نقش سایه ها کرد
چرا گاهی زنان خود را فروشند؟!
به حفظ گوهرِ عفت نکوشند؟!
به دست بچه چون باشد طلایی
کجا دارد برای او بهایی؟
پُفَک بر بچه اما دلنشین است
لذا در دست شیّادان همین است
پُفک را می دهد شیّاد چالاک
که از کودک بگیرد گوهری پاک
زنان را گوهر عفت گران است
که با ارزش ترین نزد زنان است
ولی بعضی به حفظ آن نکوشند
چه راحت در خیابان می فروشند!!!!!!
نه تنها قدر گوهر را ندانند
به سوی مشتری هر سو دوانند!!!!!!
جواهر عاقلان بر دیده دارند
نگهبان بهر گوهر می گذارند
ولیکن بچه ها باکی ندارند
که آن را در خیابان جا گذارند !....!

پی نوشت

دیدگاه و پیام شما

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارید، سپاسگزاریم.

نظر توسط سید وحید محمدی کچپی

سلام.... یکی از عالی ترین و بی نظیرترین اشعار شما بود....ای زن از فاطمه به تو اینگونه خطاب است....ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است.... بی نظیرگفتی مرد
در پاسخ به سید وحید محمدی کچپی

نظر توسط حسین مفیدی‌فر

سلام
از حسن نظر شما بی نهایت سپاسگزارم

سرافراز باشید
ان شاءالله

نظر توسط محمد

سلام. احسنت بر این ذوق شعری که تمام واقعیت جامعه رو مفید و خلاصه با شعر بیان کرده .متشکرم
در پاسخ به محمد

نظر توسط Mofidifar Admin

سلام
از اظهار لطف حضرتعالی ممنونم

سلامت و موفق و سرافراز باشید
ان شاءالله